هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

410

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

در حجاز و بيرون از آن برمىانگيزاند چه آنها به مقام و موقعيت ابو ذر در اسلام و صلابتش در برابر حق واقف بودند و موضع او را در برابر حكام تأييد مىكردند و ستايشها و تعريفهاى پيامبر در مناسبتهاى مختلف را راجع به او شنيده بودند بنابراين حتما بايد او را تبعيد كرد ولى به كجا ؟ به شهرها و مراكزى كه مردم جمع هستند ؟ اين كار مشكلى را حل نمىكند زيرا همان نقشى را كه در شام داشت ، ايفا خواهد كرد . تنها جايى كه مىماند « ربذة » بود تا هيچ پيوند و رابطه‌اى با مردم نداشته باشد و مردم نيز تماسى با او پيدا نكنند بنابراين فرمانش داد تا به اشراف مروان بن الحكم به آنجا رود و به تهديد و وعده و وعيد صحابهء پيامبر را از بدرقه او بر حذر داشت . وقتى مروان بن الحكم اين كار را بر عهده گرفت براى مردم گران آمد كه راندهء پيامبر ، كسى از ياران پيامبر را كه بر بسيارى ديگر از همراهان و ياورانش برترى بخشيده بود از مدينه براند ولى آنها از ترس عثمان و دار و دسته‌اش از وداع كردن او خوددارى كردند و جز على ( ع ) و برادرش عقيل و حسن و حسين و عمار ياسر كسى به بدرقه‌اش نرفت . حسن بن على كه براى وداع ابو ذر پيش آمده بود مروان بن الحكم به او گفت : آيا مىدانى كه امير ( خليفه ) سخن گفتن با اين مرد را منع كرده است . امير المؤمنين ( ع ) به سوى او رفت و با تازيانه‌اش بر سر مركبش زد و به او گفت : دور شو كه خدا ترا به آتش در افكند . مروان بازگشت و شكايت به عثمان برد و او نيز به تعبير مورخين ، بشدت خشمگين گرديد . امير المؤمنين به ابو ذر گفت : اى ابو ذر آنها از دنيايشان ترا بازداشتند و تو دين خود را از آنها دريغ كردى تو چه نياز به آنچه منعت كردند دارى و آنها چه به چيزى كه منعشان كرده‌اى نيازمندند و عمار بن ياسر به او گفت : به خدا سوگند اگر دنيايشان را مىخواستى در اختيارت مىگذاردند و اگر بر كارهايشان صحه مىگذاردى دوستت مىداشتند و مردم را جز دنياپرستى و ترس از مرگ ، از اينكه همان سخن ترا بازگويند ، بازنداشت . هر كس از آنها سخنى در خور مقام بر زبان آورد . ابو ذر در هنگام وداع به گريه افتاد و گفت : در حجاز بر عثمان و در شام بر معاويه ، سنگينى مىكردم و خوشايندش نيامد كه در بصره و كوفه نزديك برادر و خاله‌زاده‌اش باشم و مردم را عليه آنان تحريك كرد و مرا بجايى راند كه جز خدا در آن يار و ياورى ندارم و من نيز به خدا سوگند جز خدا ، دوستى و ياورى نمىخواهم . ابو ذر باقىماندهء عمر را غريب و به دور از مردم در ربذه سرزمينى خالى از سكنه