هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

408

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

شبى كه دريافت كرده بود ميان مستمندان پخش كرد . وقتى معاويه از نماز صبح فارغ شد همان كسى را كه پولها را وسيله او فرستاده بود فراخواند و به او گفت : نزد ابو ذر برو و به او بگو مرا از عذاب معاويه نجات بخش چه او پولها را براى ديگرى فرستاده بود و من به اشتباه نزد تو آوردم ؛ وقتى فرستاده نزد ابو ذر رسيد ابو ذر به او گفت : نزد او بازگرد و بگو چيزى از پولهايت نزد ما نمانده است ولى حالا سه روز به ما فرصت بده تا آن را تهيه كنيم . فرستاده بازگشت و گفته‌هاى ابو ذر رحمة اللّه عليه را به دو بازگفت . ابو ذر همچنان موضع سرسختانهء خود را نسبت به معاويه و حيف و ميلهاى او حفظ كرد معاويه طى نامه‌اى به عثمان برخوردهاى ابو ذر را برايش نوشت و نسبت به خطرهايى كه حضور وى در شام بدنبال دارد بر حذرش داشت . وقتى معاويه كاخ خود « الخضراء » را بنا كرد ابو ذر نزدش آمد و به او گفت : اى معاويه اگر اين كاخ را از بيت المال ( اموال خدا ) ساخته‌اى خيانت است و اگر از پول خويش بنا كرده‌اى اسراف . او همچنان همان برخوردهاى خويش در مدينه را در شام نيز داشت لذا حبيب بن مسلمة الفهرى به معاويه گفت : مراقب باش ابو ذر شام را عليه تو مىشوراند اگر علاقه‌مند به موقعيتت هستى چاره‌اى بينديش . و در شرح نهج البلاغه به نقل از مردى از بنى غفار آمده كه او گفته است : من كارگزار معاويه در « القنسرين » و « العواصم » بودم روزى كه به حضور او مىرسيدم مردى را ديدم كه بر درب خانه‌اش فرياد مىزد : خداوندا لعنت فرست بر كسانى كه امر به معروف مىكنند ولى خود آن را ترك مىكنند . پروردگارا لعنت فرست بر آنانى كه نهى از منكر مىكنند ولى خود آن را انجام مىدهند ؛ معاويه يكه خورد و رنگش متغير شد و گفت : اى جلام مىدانى اين كيست كه فرياد بر مىآورد ؟ گفتم نه و اللّه نمىدانم ؛ گفت چه كسى مرا از شر اين جندب بن جنادة ( ابو ذر ) رهايى مىبخشد او هر روز به اينجا مىآيد و آنچه شنيدى ، فرياد مىزند . آنگاه فرمان داد كه او را نزد من آوريد . ابو ذر در ميان قومش وارد شد معاويه به او گفت : اى دشمن خدا و دشمن رسول خدا تو هر روز اينجا مىآيى و از اين كارها مىكنى اگر من كسى از ياران پيامبر را بىاجازهء خليفه كشته بودم ترا نيز مىكشتم ولى حال اين كار را به خود او ( خليفه ) واگذار مىكنم . جلام الغفارى مىگويد : من بسيار مايل بودم كه ابو ذر را ببينم چون او از قوم ما بود نگاهم به او افتاد مردى جلوى رويم بود سبز چهره با گونه‌هايى تكيده و پشتى خميده پيش معاويه آمد و گفت : من دشمن خدا و رسولش نيستم بلكه اين تو و پدر تست كه