هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

397

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

وليد از در در آمد و نشست تا آنگاه الحكم وارد شد وقتى عثمان او را ديد تعظيمش كرد و بجاى خود نشاند وقتى الحكم برخاست وليد به برادرش عثمان گفت : اى امير المؤمنين روزى كه تو عمويت را بر فرزند مادرت ترجيح دادى و او را گراميتر داشتى دو بيت شعر به دهنم خطور كرد . عثمان به او گفت : او بزرگ قريش است حال بگو ببينم دو بيت شعرى كه گفتى چيست ؟ گفت : گفته بودم : - ديدم كه عموى كسى ، خويشى سالوسانه‌اى با او داشت و برادرش را كه كوچكتر بود خوار مىشمرد . - اميد بدان داشتم كه عمرو و خالد بزرگ شوند تا روزى مرحمتى به من داشته باشند . عمرو و خالد پسران عثمان بن عفان بودند ، چند روزى از اين جريان نگذشته بود كه او را به عنوان والى به كوفه فرستاد و سعد را معزول ساخت وقتى بر سعد بن ابى وقاص وارد شد سعد به او گفت : به خدا كه نمىدانم آيا پس از ما باكياست شده‌اى يا ما بعد از تو احمق گشته‌ايم . اين سخن را از اين جهت به او گفت كه وليد نزد همهء مسلمانان به ولنگارى در دين و بىتوجهى به آن معروف بود و او را فاسق مىناميدند . وليد در پاسخش گفت : اى ابو اسحاق ، ناراحت مباش اين ملك ( قدرت ) است كه ناهار گروهى و شام گروهى ديگر مىباشد . مسلمانان تعويض سعد بن ابى وقاص را كه از بزرگان و سرشناسان صحابه بشمار مىرفت با وليد بن عقبهء فاسق و فاجر را كه بيشتر وقتها مست بود - از جمله حوادث مهم و در عين حال خطرناكى ارزيابى كردند كه ديگر نمىشود در برابرش سخنى نگفت بويژه كه در كوفه شهرهء خاص و عام شده بود و ميان مردم آن به فسق و فجور مشهور گشته بود . يعقوبى در تاريخ خود روايت مىكند كه وليد در صبح ، چهار ركعت نماز براى مردم خواند و سپس در محراب تهوع كرد و رو به كسانى كه پشت سرش نماز مىگزاردند كرد و گفت : اگر مىخواهيد بازهم بخوانم ! روزى در مسجد نشسته بود و همراهش جادوگرى بود كه سحر و چشم‌بندى مىكرد و كارهاى عجيب انجام مىداد ، مردم دوروبرش جمع شده بودند و او معركه گرفته بود و مىرفت كه عقايد مردم را متزلزل سازد . مردى از قبيلهء « ازد » به نام جندب - بن كعب ، برخاست و شمشيرى بدست گرفت و با پناه گرفتن در لابه‌لاى مردم به او نزديك شد و گردنش را زد و به او گفت : اگر اين كارها كه مىكنى واقعا درست باشد