هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

377

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

زنده بود او را جانشين مىكردم و اگر پروردگارم سؤالم مىكرد كه چرا اين كار را كردى به او مىگفتم : از پيامبرت شنيدم كه مىگفت : سالم خداوند را بسيار دوست دارد و به او عشق مىورزد . به نظر مىرسد كه كار اين مرد بسى شگفت‌انگيز و پر از تناقض است و در برابر مردم چيزى مىگويد و به خلاف آن عمل مىكند . او و ابو بكر در روز سقيفه در برابر انصار اين سخن پيامبر را دليل آورد كه فرموده بود : خلافت در قريش است . و با اين حال مىگويد اگر « سالم » برده ابو حذيفه زنده بود خلافت را به او وامىگذاردم زيرا پيامبر گفته بود او خدا را خيلى دوست مىدارد و فراموش كرد كه پيامبر در دهها مناسبت چه سخنانى دربارهء على ( ع ) به زبان آورده كه دربارهء هيچ كس ديگر نياورده بود . و حتّى آنچه را كه خودش به ابن عباس و ديگران گفته بود مشعر بر اينكه اگر او را عهده‌دار امور شود آنان را به راه راست و روشن و كتاب خدا و سنت رسولش ، هدايت خواهد كرد ، به فراموشى سپرد . وقتى نويسنده بزرگ و منصف عبد الفتاح عبد المقصود ، به اين سخن عمر مىرسد كه گفته اگر ابو عبيده و سالم بردهء ابو حذيفه ، زنده بودند خلافت را به آنها وامىگذاردم فرصت مناسبى را بدست مىآورد تا پرده از توطئه و نقشهء از پيش طرح‌ريزىشده‌اى كه براى دور ساختن على از خلافت در نظر گرفته شده بود ، بردارد و با لحنى آرام و بدان گونه كه خو گرفته با حزب قريشى توطئه‌گر عليه خاندان رسول را مورد خطاب قرار دهد ، مىگويد : آيا در اين موقعيّت ، حتى اندكى از گفته‌هاى بسيارى را كه پيامبر اكرم ( ص ) دربارهء على ( ع ) به زبان آورده بود به ياد نياورد و در ادامه مىگويد : او بىهيچ ترديدى به ياد آورده است و هر آنچه را كه تا كنون بر او رفته به ياد آورده ولى در كنار اين و آن مقام و منزلت على را نه آنگونه كه دوستدارانش مىگويند بلكه بدان گونه كه خودش دانسته و آگاهى يافته بخاطر آورده است و دانسته كه مقام او و منزلتش بر همه ، فايق است ولى در همان حال سياست و خطمشيى را كه قريش براى خود در پيش گرفته و گاه اين خطمشى را آنجا كه به صلاح ديدش بوده به رضا و رغبت پيش رانده و گاهى ديگر و آن زمان كه او نپسنديده بود ناگزير به پى گرفتن آن شده بود ، نمىشد ناديده گرفت و در هر دو حال او ( على ) را كنار گذاشته بود و از راه درست و شايسته بر كنار شده بود . در هر صورت ، همين‌كه عمر بن الخطاب سخنش را بپايان برد مغيرة بن شعبه پيش آمد و اجازه‌اش خواست كه نظر خود را بازگويد وقتى اجازه‌اش داد گفت : اى