هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
321
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
به گريه افتاد معاويه به او گفت : چرا گريه مىكنى ؟ گفت به خدا كه على بن ابى طالب گوهرى است ؛ در خويشتندارى و برخورد با نفس خويش آنچنان است كه نه تو و نه ديگرى ، قادر به آن كار نيستيد . معاويه چگونگى آن را از وى جويا شد ؛ پاسخش داد كه روزى به هنگام شام بر وى وارد شدم به من گفت برخيز و با حسن و حسين شام كن و خود به نماز ايستاد وقتى نمازش پايان يافت كيسهاى چرمين را كه با مهر خود سر بسته بود خواست و از آن جو آسياب شده در آورد و دوباره مهرش كرد : گفتم اى امير المؤمنين مىدانم اين كار از بخيلى نيست ولى چرا جو را مهر كردى ؟ فرمود : از روى بخل اين كار را نكردهام بلكه بيم آن دارم كه حسن و حسين آن را به روغن بيالايند . عرض كردم اى امير المؤمنين مگر اين كار حرام است ؟ فرمود نه ولى امامان حق بايد كه در خوراك و پوشاك ، چشم به بينواترين رعيت خود كنند و به چيزهايى كه آنها قادر به تهيه آن نيستند ، ممتاز نشوند تا مستمند با ديدن آنها از خداوند متعال خشنود باشد و ثروتمند بر سپاس و تواضعش ، افزوده گردد . احنف بن قيس مىافزايد كه ربيع بن زياد الحادثى خدمت على ( ع ) رسيد و گفت : يا امير المؤمنين ، برادرم عاصم بن زياد عبايى پوشيده و اعتكاف كرده و از خانوادهاش دورى گزيده است حضرت فرمود او را نزد من آور . او كه در عبايى خود را پوشانده و لباس ديگرش پريشان و خاكآلود بود ، آمد . به او فرمود : اى عاصم ترا چه مىشود آيا از خانوادهات خجالت نمىكشى آيا به فرزندت رحم نمىكنى آيا سخن خدا را نشنيدهاى كه مىگويد : و پاكيزهها را برايشان حلال مىگرداند آيا مىدانى كه پاكيزهها و نعمتهاى زندگى براى تو و امثال تو حلال شده و خداوند خوش ندارد كه از آنها دورى گزينى آيا سخن پيامبر ( ص ) را نشنيدهاى كه فرمود : نفس تو بر تو حق دارد ، فرزندت بر تو حقى دارد و خدايت نيز بر تو حقى دارد . عاصم به حضرت گفت : اى امير المؤمنين پس خود چرا در پوشاك و خوراكت ، سخت مىگيرى ، من ترا الگو قرار دادهام . پاسخش داد : هان بدان كه خداوند بر پيشوايان حق فرض كرده كه فقيرترين زير دست خود را الگو قرار دهند تا مبادا فقير ، از فقر خود خجالت كشد و ثروتمند خداى را سپاس گويد . و از « سويد بن غفلة » نقل شده كه گفته است : در دار الامارهء كوفه ، خدمت امير - المؤمنين رسيدم يك قرص نان جو و قدحى شير جلوش قرار داشت نان ، خشك بود و آن را گاه با دست و گاه با زانو ، خرد مىكرد . ديدن چنين صحنهاى بر من گران آمد به