هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

299

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

كه او وى را به جانشينى خود بر مىگزيد - چيزى كه بدون هيچ ترديدى واقعيت دارد - يا بنا به ادعايى كه از روى هواى خود ، برخى مىكنند آماده اين كارش مىكرده ولى همچون ديگران ، با همان موهبتها و اهليتهاى عادىاش رها كرده است حال آنكه مواهب و اهليتهايى كه از آنها برخوردار بوده به تنهايى كافى است كه وى را در شمار نوابغ و چهره‌هاى درخشان تاريخ ، در آورد . با آنچه گفته شد گمان نمىكنم بنده جنبه‌اى از شخصيت او را كه بر پژوهشگران ، ناروشن بوده ، روشن كرده‌ام يا رازى را نمايان ساخته‌ام كه بر كسى پوشيده بوده است و يا دل بدين خوش دارم كه در اين تحليل از اينكه كسى مرا به موشكافى بيهوده متهم كند ناراحت نمىشوم ولى چه كنم كه اين بحث بىآنكه خواسته باشم مرا بدينجا كشاند . حال كه سخن از كمر بستن او به خدمت به اسلام و نشر احكام است ناگزير بايد مثالهايى در اين زمينه تقديم كنم اگر چه تازگى ندارند ؛ اگر چه سخن گفتن از سيرهء او پژوهشگر را وامىدارد كه هر چند به طور خلاصه ، به همهء جنبه‌هاى آن اشاره‌هايى داشته باشد . در اين رابطه ، در « تذكرة الخواص » ابن الجوزى به نقل از احمد بن حنبل در فضائلش با اسناد به ابى ظبيان آمده است كه عمر بن الخطاب به زنى برخورد كه زنا كرده بود و فرمان به سنگسار كردنش نمود و در همان حال كه مقدمات اين كار را فراهم مىكردند على ( ع ) سر رسيد وقتى از حال آن زن آگاه شد فرمان داد تا او را به حال خود گذارند و رهايش كنند و به عمر بن الخطاب گفت : اين زن از نابخردان و سبك‌مغزان آل فلان است و پيامبر خدا فرموده كه : بر آنكه خواب است تا بيدار شدن و آنكه كودك است تا بالغ گرديدن و آنكه ديوانه است تا به سر عقل آمدن ، حكم جارى نمىشود . اين روايت را بخارى نيز در صحيح خود آورده است « 1 » . راويان روايت كرده‌اند كه عمر بن الخطاب زنى را ديد كه شش ماه پس از تاريخ ازدواج ، وضع حمل كرده بود و فرمان به سنگسار كردنش داد ، على ( ع ) اين حكم وى را نادرست خواند و او را به كتاب خدا ، ارجاع داد . عمر به او گفت : چگونه است اين اى ابو الحسن ؟ فرمود :

--> ( 1 ) نگاه كنيد به بخارى ج 4 ص 177 .