هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
273
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
مرگ و در حالى كه از رنج و درد و بيمارى متأثر بود ، آنان را به كتاب خدا و خاندان اهل بيتش سفارش مىكرد و از آنها مىخواست كه دستخطى برايشان بنويسد تا از آن پس و با سرمشق قرار دادن تعاليم قرآن و پيروى سيرهء خاندانش ، هرگز به بيراهه نشوند ولى آنها او را به هذيان گويى متهم كردند . بنابراين و بنا به روايت بخارى و ديگر محدثين ، نااميد از آنها ، رفيق اعلى را برگزيد تا با پيامبران و فرستادگان پيش از خود محشور شود . در آن لحظات واپسين ، چشماندازى از آينده نزديكشان را در نظر آورد و ديد كه چگونه به گذشتهء خويش روى آوردهاند و جز به ( به تعداد گوسفندان دور مانده از گله ) - تعدادى انگشت شمار - از آنها ، راه نجاتى نمىيابد . مورخين متفق القولند كه به هنگام وفات پيامبر ، ابو بكر خارج از مدينه بود و در اطراف پيامبر ، جز على و بنى هاشم ، كسى نبود . مردم ، از شيون و زارى زنان بر اثر مرگ وى ، با خبر شده بودند و به شتاب در مسجد و بيرون از آن اجتماع كردند . عدهاى مات و مبهوت بودند و عدهاى ديگر ، فرياد و شيون و ناله سر مىدادند در همان حال كه مردم در اين حالت غم و اندوه بودند عمر بن الخطاب كه بر چهرهاش خشم شديدى نمايان بود ، به سوى پيامبر آمد و پرده از چهرهاش گشود و آنگاه سراسيمه و همچنانكه شمشيرش را در دست تكان مىداد به عقب سوى انبوه جمعيت بازگشت و گفت : برخى منافقان بر اين گمانند كه پيامبر مرده است به خدا سوگند كه او نمرده است بلكه همچون موسى بن عمران ، نزد خدايش رفته و به خدا كه مطمئنا بازخواهدگشت و دست و پاى برخى را قطع خواهد كرد و بنا به توصيفى كه روايات دارند بر هر كس كه مدعى مرگ رسول خدا بود مىگذشت با شمشير تهديدش مىكرد و وعدهء مجازات و تنبيهش مىداد . بنا به آنچه در روايتهاى ابن سعد و ابن كثير و ديگران آمده ، مدت زمانى بر همين منوال گذشت به ميان انبوه جمعيت گرد آمده در مسجد و خارج از آن مىرفت و مىآمد و فرياد بر مىآورد و مىگفت : او همچنانكه موسى بن عمران بازگشت تا چهل شب ديگر بازخواهدگشت . مسلمانان سادهلوح ، از اين عمل تحت تأثير قرار گرفته و نسبت به بازگشت پيامبر ، اميدوار گرديدند ؛ گروهى ديگر چنين برخوردى را از سوى كسى همچون عمر بن الخطاب شگفتآميز دانستند بويژه كه خود اينهمه نسبت به ترويج چنين افسانهاى ، جنب و جوش بخرج مىداد چون مىدانستند كه عمر ، در سطح كسانى نيست كه به خرافات و اوهام اعتقاد داشته باشند و مسأله مرگ را كه هيچ كس گريزى از آن ندارد ، ناديده بگيرند .