هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )

242

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )

انتظار اوست گرديد آن را بر زبان آورد . كسى كه تاريخ زندگى اين شخص را مورد دقت قرار دهد به يقين متوجه مىشود كه دربارهء پيامبرى محمد بن عبد اللّه و تا آخرين نفس از زندگى خود چيزهاى بسيارى در دلش باقى ماند و هرازگاه لغزشهايى از وى سر مىزد كه وجود چنان رسوباتى را مؤكد مىكند . پيامبر با سپاهيانى كه مكه طى تاريخ پرفرازونشيب خود ، نظيرش را نديده بود ، و پرچمش به دست على بن ابى طالب قرار داشت ، وارد مكه شد و بر دروازه‌هاى شهر ، اعلام عفو همگانى كرد و از اين عفو تنها هفده نفر مرد و چهار زن را استثنا كرده بود . على ( ع ) در پى آنانى كه پيامبر خونشان را مباح دانسته بود رفت و تعدادى از ايشان را به قتل رساند . عبد اللّه بن ابى ربيعه و الحرث بن هشام به خانهء خواهرش ام هانى دختر ابو طالب ، پناه برده بودند و او به آنها امان داده بود . على ، در حالى كه سراپا زره‌پوش بود در پى آنها وارد خانه شد خواهرش او را نشناخت و به او گفت : من دختر عموى پيامبر و خواهر على بن ابى طالب هستم در اين هنگام ، چهره‌اش را به خواهر نشان داد . خواهر در حالى كه اشك از ديدگانش جارى بود او را به آغوش كشيد وقتى به او نگاه مىكرد سلاحش را بر آن دو كشيد خواهر خود را به ميان برادر و آن دو حايل كرد و به او گفت : تو برادر من هستى و با اين حال با من چنين مىكنى من به آنها امان داده‌ام اگر قصد كشتن آنها را دارى مرا نيز با ايشان بكش من شكايت ترا نزد پيامبر خدا خواهم برد . على نيز كه چنين ديد آنها را به حال خود گذارد و از آنجا بيرون شد . در روايت واقدى ، آمده كه ام هانى درب را به روى ايشان بست و به آنها گفت كه نترسند و خود در بطحاء به نزد پيامبر خدا رفت ولى او را در جايى كه برايش منظور شده بود ، نيافت به فاطمهء زهرا و برخى همسران پيامبر برخورد و آنچه را كه از برادرش ديده بود براى فاطمه زهرا بازگفت و او را در جريان امان دادن به دو تن از نزديكان مشركش گذارد و اينكه چگونه على بر آنان يورش برد و قصد جانشان كرد . راوى مىگويد : فاطمهء زهرا از همسرش نيز بر وى سخت‌تر گرفت و در همان حال كه ام هانى با فاطمه زهرا در گفتگو بود پيامبر خدا ( ص ) سر رسيد وقتى او را ديد خوشامدش گفت و در كنار خودش نشاند . به او گفت : اى رسول خدا چها كه از برادرم على نديده‌ام . من به دو نفر از دوستان و نزديكان مشرك خود ، امان دادم ولى على ، بر آنان يورش آورد و قصد داشت ايشان را بكشد . فرمود : او نبايد چنين مىكرد . ما هر آن كس كه تو امان داده‌اى امان مىدهيم و آنكه تو ضامنش شده‌اى ، ضامنش مىشويم . از على نيز به خاطر كوششى كه كرده بود