هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
230
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
كه هنگامى كه مشركين خواستار بازگرداندن فرزندان و بردگانشان از پيامبر شدند رو به عمر و أبو بكر كرده فرمود : شما چه نظرى داريد ؟ آن دو گفتند : كه اين مرد ( يعنى سهيل بن عمرو ) راست مىگويد . پيامبر متغير شد و رو به سوى گروه فرستادگان قريش كرد و فرمود : اى گروه قريش ! بالاخره از سوى خداوند بر شما كسى مىآيد كه خدا ايمان وى را آزموده و گردن شما را خواهد زد . أبو بكر گفت : اين منم يا رسول اللّه ؟ و عمر نيز گفت : آن كس من هستم يا رسول اللّه ؟ فرمود : نه او تعميركننده كفش است . آن دو دقت كرده ملاحظه نمودند كه على ، با در دست داشتن كفشهاى پيامبر ، مشغول تعمير آنهاست . فيروزآبادى در كتاب خود « فضايل الخمسة » مدعى است كه اين گفتگو را بسيارى از محدثين و مورخين روايت كردهاند و به منابع آن در مجاميع حديث اهل سنت ، اشاره كرده است « 1 » . بنا به آنچه در روايت بخارى آمده ، وقتى توافق بر سر مواد صلح ميان طرفين پايان گرفت ، پيامبر ( ص ) به على ( ع ) فرمان داد تا آن را طى نوشتهاى ، مرقوم دارد و به او فرمود : بنويس : بسم اللّه الرحمن الرحيم . سهيل بن عمرو اعتراض كرد و گفت ما آن كس را كه الرحمن الرحيم است نمىشناسيم و بجاى آن بنويس : ( باسمك اللهم ) پيامبر موافقت فرمود و به على گفت : بنويس : اين چيزى است كه محمد پيامبر خدا و سهيل بن عمرو در مورد آن به توافق رسيدند . اين بار نيز سهيل اعتراض كرده گفت : اگر ترا به عنوان پيامبر خدا مىشناختيم و قبول داشتيم كه ديگر با تو نمىجنگيديم حال نام خود و نام پدرت را مرقوم دار . پيامبر فرمانش داد كه كلمهء رسول اللّه را پاك كند . على به او گفت : به خدا سوگند كه من اين كار را نخواهم كرد و پيامبر خود نوشته را گرفت و به دست خود قسمت مربوطه را پاك كرد و آنگونه كه ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه روايت كرده است ، النسائى در خصائص خود افزوده است : پيامبر به على فرمود : چنين موردى براى تو نيز پيش خواهد آمد و تو ناگزير به آن تن خواهى داد . اين جملهء پيامبر ، در شمار دلايل بىشمار نبوتش است چه سى و پنج سال يا بيشتر پس از آن ، آنچه كه پيشبينى كرده بود بوقوع پيوست يعنى زمانى كه ميان او و معاويه در صفين آتش بس حاصل شد و وقتى كاتب آغاز به نگاشتن بندهاى توافقنامه
--> ( 1 ) نگاه كنيد به « فضايل الخمسة » صفحه 337 و 338 از جلد دوم .