هاشم معروف الحسني ( مترجم : محمد مقدس )
212
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي )
طبرى و ديگر « مجاميع » ذكرى از وى نشده است جز اينكه ابن ابى الحديد در جلد سوم شرح نهج البلاغه روايت كرده كه در مرحلهء اول نبرد با مشركين ، عبد الرحمن بن أبو بكر به ميدان آمده مبارز طلبيد أبو بكر كنار پيامبر ( ص ) ايستاده بود به او گفت : من به مصاف او مىروم پيامبر رو به او كرده فرمود : بنشين و ما را از وجود خود بهرهمند ساز اى أبو بكر . ولى در مورد عثمان ، طبرى و جز او روايت كردهاند كه به اتفاق دو تن از انصار فرار كرده و از ترس ، آواره بيابانها شدند و هنگامى كه پس از بازگشت پيامبر به مدينه بدان بازگشتند پيامبر به ايشان فرمود : شما چه بيهوده به آنجا رفته بوديد . آنچه كه ثابت مىكند أبو بكر با فراريان بوده مطلبى است كه در جلد سوم شرح نهج البلاغه آمده و مىگويد : به سال ششصد و هشت ، به حضور فقيه محمد بن معد العلوى - الموسوى در منزلش واقع در دوب الدواب بغداد رسيدم . شخصى براى او « مغازى » واقدى را مىخواند و به اين گفته واقدى رسيد كه ، محمد بن مسلمه مىگويد : خود با دو گوشم شنيدم و به دو چشم ديدم كه پيامبر خدا در روز احد كه مردم از وى پراكنده شده به كوه پناه آورده بودند آنها را فرا مىخواند ولى كسى توجهى نمىكرد مىفرمود : فلانى به من توجه كن ! فلانى به من توجه داشته باش . من پيامبر خدا هستم . ولى هيچيك از آنان وقعى به سخنانش نگذاردند و با ديگر مردم ، راه خود مىرفتند . ابن سعد به من اشاره كرد و گفت گوش كن . گفتم : در اين سخن چه نكتهاى هست ، گفت اين كنايه از آن دو است . گفتم شايد هم آن دو [ أبو بكر و عمر ] مورد نظر نبودهاند و دو نفر ديگر منظور باشند گفت : در ميان صحابه جز اين دو تن ، كسى از آن چنان موقعيتى برخوردار نبود كه از نسبت دادن فرار يا هر كار ناشايست ديگرى به آنها ، هراسى به خود راه ندهد و ناگزير شود از آنها به كنايه ياد كند . گفتم اين توهمى بيش نيست گفت اجازه ده در اين باره بحث و مناقشه نكنيم آنگاه به خدا سوگند ياد كرد كه « واقدى » جز آن دو را منظور نداشته و اگر جز آنان مورد نظرش بود به صراحت نام مىبرد و در چهرهاش ناخشنودى از اين مخالفت من ، آشكار گرديد . بهر حال بيشتر مورخين و محدثين تصريح كردهاند كه در سختترين لحظات و دشوارترين موقعيتها كسى جز على و حمزه و گروه اندكى از مهاجرين و انصار ، در كنار پيامبر نماند كه موفق شدند به اتفاق همراهان از پس گروههايى كه به پيامبر ( ص ) يورش آورده بودند ، بر آيد و نيازى به ديگران نداشت . پيامبر خدا مردم را فرا مىخواند و مىگفت : بندگان خدا به سوى من آييد و اين ندا را پياپى تكرار مىكرد ولى هيچ كس