سيد جعفر شهيدى
56
زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )
حادثههائى رخ داده سندهاى دست اول چون طبرى ، يعقوبى ، و ديگران در اين باره اطلاعات فراوانى بما نميدهند . براستى هم از آنان نبايد متوقع بود ، چه اولا اين رويدادها را جزئى ميدانسته و در خور نوشتن نميديدهاند ! ديگر اينكه تاريخهاى دست اول در دورهء حكومت عباسيان و شدت سختگيرى آنان به خاندان على ( ع ) نوشته شده و اين خود موجبى براى نانوشتن بسيارى از گفتگوهاست ، مگر آنجا كه موافق خواست حكومت باشد و نيز طبيعى است كه با گذشت ساليان دراز بسيارى حادثهها كه در حافظهء راويان انباشته بوده فراموش گردد . در لهوف نوشتهء سيد بن طاوس گزارش مفصلترى ديده مىشود ، وى چنين نويسد : چون اسيران بكوفه درآمدند نخست زينب ( ع ) پس فاطمه صغرى سپس ام كلثوم « 1 » خطبهاى در سرزنش مردم شهر ايراد كردند ، چنان كه حاضران گريه و ناله سر دادند و زنها موهاى خود را پريشان كردند آنگاه على بن الحسين به مردم اشاره كرد كه خاموش شوند و چون خاموش شدند چنين فرمود : مردم ! آنكه مرا مىشناسد ، مىشناسد . آنكه نمىشناسد خود را به دو مىشناسانم . من على فرزند حسين فرزند على بن ابى طالبم . من پسر آنم كه حرمتش را در هم شكستند و نعمت و مال او را بغارت بردند . . . كسان او را اسير كردند . من پسر آنم كه در كنار نهر فراتش سر بريدند ، حالى كه نه به كسى ستم كرده و نه با كسى مكرى به كار برده بود . من پسر آنم كه او را از قفا سر بريدند و اين مرا فخرى بزرگست . مردم شما به پدرم نامه ننوشتيد ؟ و با او بيعت نكرديد ؟ و پيمان نبستيد ؟ و فريبش نداديد ؟ و به پيكار او برنخاستيد ؟ چه زشت كارى ! و چه بد انديشه و كردارى . اگر رسول خدا به شما بگويد : فرزندان مرا كشتيد ! و حرمت مرا در هم شكستيد ! شما از امت من نيستيد بچه رويى به دو خواهيد نگريست ؟ ناگهان از هر سو بانگ برخاست . مردم يكديگر را گفتند تباه شديد و نميدانيد . على بن الحسين گفت : خدا بيامرزد كسى را كه پند مرا بپذيرد و
--> ( 1 ) . اگر ام كلثوم در اين شهر خطبهاى خوانده باشد ، مقصود ام كلثوم صغرى ( سيده نفيسه ) است ، چه ام كلثوم كبرى سالها پيش از حادثه كربلا زندگى را بدرود گفته است .