سيد جعفر شهيدى

54

زندگانى على بن الحسين ( ع ) ( فارسي )

- به خدا سوگند تو هم از آنان هستى ببينيد اين پسر بالغ است يا نه گمان دارم مردى شده است . مرى بن معاذ احمرى گفت آرى بالغ است . - او را بكش ! على بن الحسين گفت : - پس چه كسى سرپرست زنان خواهد بود ؟ و زينب خود را به دو آويخت و گفت اگر به خدا ايمان دارى از تو مىخواهم مرا با او بكشى . و على گفت : - اگر ترا با اين زنان خويشى است مرد پرهيزگارى را همراه آنان كن كه رفتار مسلمانى داشته باشد . پسر زياد لختى نگريست و چنين گفت : پيوند خويشى چه پيوندى است ! به خدا دوست دارد با او كشته شود . اين كودك را بگذاريد همراه زنان باشد « 1 » . اما زبيرى كه نوشتهء او قديمتر از سندهاى ياد شده است داستان را چنين آورده است : على بن الحسين گويد : پس از آنكه عمر سعد گفت كسى متعرّض اين بيمار نشود ، مردى از آنان مرا پنهان كرد و گرامى داشت و هرگاه كه بر من درمىآمد و يا بيرون مىشد مىگريست ، چندان‌كه گفتم اگر در كسى خيرى هست ، در اين مرد است . تا اينكه جارچى پسر زياد بانگ برداشت : هر كس على بن الحسين را بياورد ، به دو سيصد درهم مىدهيم . همين مرد نزد من آمد و مىگريست . پس دستهاى مرا به گردنم بست و ميگفت مىترسم . آنگاه مرا دست به گردن بسته نزد آنان برد و سيصد درهم گرفت . و مرا نزد پسر زياد بردند . پرسيد نامت چيست ؟ . . . « 2 » . و شمس الدين محمد ذهبى در اين باره روايتى دارد كه خواندنى است : على بن الحسين گويد : چون به كوفه درآمديم مردى ما را ديد و به خانه خود برد و مرا با لحاف پوشاند من بخواب رفتم تا بانگ سواران در كوچه بيدارم كرد . پس ما را نزد يزيد بردند . يزيد چون ما را چنان ديد گريست پس هر چه مىخواستيم به ما داد . و مرا

--> ( 1 ) . كامل ابن اثير ج 4 ص 82 و نگاه كنيد به لهوف ص 68 ( 2 ) . نسب قريش ص 58 تذكرة الخواص ص 258