الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
448
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
برگشتيم اين نامه را از سقف آويخته ديدم . به آنجا نزديك مشو كه اگر نزديك شوى پدرت ترا خواهد كشت . من با مادر مدارا كردم و چون شب فرا رسيد و پدر و مادرم خوابيدند برخاستم و آن نامه را برداشتم . در آن چنين نوشته بود : ( 1 ) « بسم الله الرحمن الرحيم ، اين عهدى از خداوند به آدم است كه از ذريهء او پيامبرى به نام محمد ( ص ) خواهد آفريد كه به مكارم اخلاق فرمان مىدهد و از پرستش بتان باز مىدارد . اى روزبه ! پيش وصى عيسى برو و ايمان بياور و آيين مجوسى را رها كن . » گويد : فريادى برآوردم و بر شدت محبت من افزوده شد . پدر و مادرم چون اين موضوع را دانستند مرا گرفتند و در سياهچالى ژرف زندانى كردند و گفتند : اگر از اين روش خود برنگردى ترا خواهيم كشت . گفتم : هر چه مىخواهيد انجام دهيد كه محبت و مهر محمد از سينه من بيرون نمىرود . ( 2 ) سلمان مىگويد : من پيش از آن زبان عربى نمىدانستم ، ولى از آن روز كه آن نامهء آويخته را خواندم ، خداوند متعال فهم زبان عربى را به من ارزانى فرمود . من همچنان در آن سياهچال بودم و آنان يك گرده نان كوچك براى من فرو مىانداختند . چون مدت زندانم طول كشيد دست بر آسمان افراشتم و گفتم : پروردگارا ! تو مهر محمد و جانشين او را در دل من افكندى . ترا به حق محمد سوگند مىدهم كه در گشايش كار من شتاب فرمايى و مرا از اين وضع آسوده كنى . در اين هنگام كسى كه جامهء سپيدى بر تن داشت پيش من آمد و گفت : اى روزبه ! برخيز ، و دستم را گرفت و مرا به صومعهيى برد و من شروع به گفتن اين كلمات كردم كه گواهى مىدهم خدايى جز پروردگار يگانه نيست و عيسى روح خداوند است و محمد حبيب خداست . راهبى كه در صومعه بود به من نگريست و گفت : آيا تو روزبهى ؟ گفتم : آرى . گفت : درآى ، و من در صومعه رفتم و دو سال كامل خدمت او را بر عهده گرفتم . چون مرگ او فرا رسيد ، گفت : من مىميرم . گفتم : مرا به چه كسى وامىگذارى مىگذارى ؟ گفت : هيچ كس را كه معتقد به عقيدهء من باشد نمىشناسم ، جز راهبى در انطاكيه . پيش او برو و چون او را ديدى از سوى من سلامش برسان و اين لوح را به او عرضه دار و لوحى را به من سپرد . چون آن راهب درگذشت او را غسل دادم و كفن و دفن كردم و آن لوح را برداشتم و به صومعهء انطاكيه رفتم و همچنان شروع به گفتن آن كلمات كردم . راهب آن صومعه به من نگريست و پرسيد : آيا تو روزبهى ؟ گفتم : آرى . گفت : داخل شو ، و