الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
412
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
برو و به او بگو همراه من نامهء كوچكى از يكى از اشراف است كه به لغت رومى و خط رومى نوشته و در آن كرم و وفا و خرد و سخاى خويش را نوشته است ، اكنون اين نامه را به او بده بخواند تا خوى و اخلاق نويسندهء آن را بداند و اگر به او راضى شد و تمايل پيدا كرد من وكيل نويسنده هستم كه او را از تو بخرم . ( 1 ) بشر بن سليمان مىگويد : من تمام دستورهاى سرور خودم حضرت هادى را انجام دادم . همين كه آن كنيز به نامه نگريست ، به سختى و با صداى بلند گريست و به عمرو بن يزيد گفت : بايد مرا به نويسندهء اين نامه بفروشى و سوگند سخت خورد كه اگر از فروختن او خوددارى كند ، خود را خواهد كشت . من در مورد قيمت با عمرو چانه مىزدم تا به همان مقدار كه در چنته بود به توافق رسيديم و درست معادل همان مبلغ بود . و آن دوشيزه را در حالى كه شاد و خندان بود از او گرفتم و به خانهيى كه در بغداد مىرفتم بردم . او آرامش پيدا نكرد تا هنگامى كه دوباره نامهء حضرت هادى را بيرون آورد و آن را بوسيد و بر گونه و سينه خود نهاد . با شگفتى به او گفتم : نامهيى را مىبوسى كه صاحب آن را نمىشناسى ؟ گفت : اى عاجز ناتوان كه ميزان شناخت تو از منزلت اولاد پيامبران اندك است ! گوش به من بسپار و دل به من بده كه چه مىگويم . من مليكه دختر يشوعا و نوهء قيصر پادشاه رومم و من از اعقاب حواريين هستم و نسب من به شمعون ، وصى مسيح ( ع ) مىرسد . اكنون به تو خبرى شگفت مىدهم . پدر بزرگم قيصر مىخواست مرا در سيزده سالگى به همسرى برادرزادهء خود درآورد . سيصد تن از اعقاب حواريين را كه همگى كشيش و راهب بودند جمع كرد و هفتصد تن از ديگر كشيشانى كه داراى اهميت بودند و چهار هزار تن هم از فرماندهان سپاه و اميران لشكرها و سرپرستان عشاير دعوت كرد و از مال ويژهء خود تختى آراسته به گوهرهاى گوناگون فراهم آورد و در حياط كاخ قرار دادند و چهل پله داشت . چون برادرزادهاش از آن تخت بالا رفت و صليبها را بر گرد او به گردش درآوردند و اسقفها خواستند مراسم ازدواج را انجام دهند و اوراق انجيل را منتشر كردند ، ناگاه همهء صليبها از بالا به زير فرو ريخت و پايههاى تخت به لرزه درآمد و فرو افتاد و آن جوان كه به تخت بر شده بود مدهوش بر زمين افتاد . رنگ كشيشان پريد و لرزه بر اندامشان افتاد و سالارشان گفت : پادشاها ! ما را ببخش و اين نافرخندگيها كه آشكار شد دليل بر زوال آيين مسيحى و مذهب ملكانى است . پدر بزرگم از اين پيشامد سخت افسرده شد و فال بد زد و به كشيشان گفت : اين ستونها و صليبها را دوباره بر پا داريد .