الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

379

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

محمد بن على خود را روى سينهء پدر انداخت و شروع به بوسيدن او كرد و سخنانى آهسته با يك ديگر مىگفتند كه من نمىفهميدم و بر گوشهء لبهاى على بن موسى ( ع ) كفى ديدم سپيدتر از برف و محمد بن على ( ع ) را ديدم كه آن را با زبان خود ليسيد و دست ميان جامه و سينهء پدر برد و چيزى شبيه گنجشك از آن بيرون آورد و آن را بلعيد و در همين هنگام على بن موسى الرضا ( ع ) رحلت فرمود . ( 1 ) ابو جعفر محمد بن على ( ع ) به من فرمود : اى ابا صلت ! برخيز از انبار براى من تخته غسل و آب بياور . گفتم : در خزانه و انبار نه آب است و نه تخته غسل . فرمود : در پى انجام آنچه به تو مىگويم باش . من وارد انبار شدم و ديدم در آن آب و تخته غسل آماده است . آوردم و شروع به دامن به كمر زدن و بالا زدن آستينهاى خود كردم كه او را در غسل دادن يارى دهم . فرمود : نه ، اى ابا صلت ! فاصله بگير كه كسى غير از تو مرا در اين كار يارى خواهد داد ، و جسد را غسل داد و به من فرمود : به خزانه برو و صندوقچه‌يى را كه در آن كفن و حنوط ايشان است بياور . رفتم صندوقچه‌يى ( سبدى ) را ديدم كه تا آن زمان آن را نديده بودم . آن را بردم . پدر را كفن كرد و نماز گزارد و فرمود : تابوت را بياور . گفتم : پيش درودگرى بروم كه تابوتى آماده سازد ؟ فرمود : برخيز كه در خزانه و انبار تابوت هم هست . وارد انبار شدم . تابوتى در آن ديدم كه مانندش را نديده بودم ، آوردم . پس از آنكه بر جنازه نماز گزارد ، آن را در تابوت نهاد و پاهاى جنازه را راست و كشيده كرد و دو ركعت نماز گزارد . هنوز از نماز فارغ نشده بود كه تابوت به آسمان بر شد و از نظر ناپديد گرديد . گفتم : اى پسر رسول خدا ! هم اكنون مأمون مىآيد و امام رضا را از من مىخواهد . چه بايد بكنيم ؟ فرمود : اى ابا صلت ! ساكت باش و آرام بگير . هم اكنون برمىگردد . هيچ پيامبرى نيست كه اگر در خاور مرده و مدفون باشد و وصى او در باختر بميرد ، مگر اينكه ارواح و اجساد ايشان به يك ديگر ملحق مىشود . هنوز اين گفتگو تمام نشده بود كه تابوت بازگشت و على بن محمد ( ع ) برخاست و جنازهء پدر را از تابوت بيرون آورد و بر بستر نهاد ، آنچنان كه گويى اصلا او را غسل نداده و كفن نكرده است ، و فرمود : اكنون برخيز و در خانه را براى مأمون بگشاى و چون در خانه را گشودم ، ديدم مأمون همراه غلامان خود بر در خانه رسيد . او در حالى كه مىگريست و گريبان چاك زده بود و بر سر خود مىكوبيد ، فرياد مىزد : كه اى واى بر سرور من . دريغ كه شاهد مرگ تو گشتم . آنگاه وارد حجره شد و بالا سر جسد نشست و