الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

312

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

( 1 ) امام باقر ( ع ) فرموده است : پس از شهادت امام حسين ( ع ) بر پيكر پاكش نشان سيصد و بيست و چند ضربهء شمشير و نيزه و تير يافتند و همهء اين ضربه‌ها در بخش قدامى بدن بود كه آن حضرت پشت به جنگ نكرده بود . « 1 » ( 2 ) عمر بن سعد سر امام حسين ( ع ) را پيش ابن زياد فرستاد كه لعنتهاى خدا بر ايشان باد ، و آن سر را سنان بن انس پيش ابن زياد آورد و اين ابيات را مىخواند : « ركابم را آكنده از سيم و زر كن كه من پادشاه پرده‌دار را كشته‌ام . كسى را كشته‌ام كه پدر و مادرش از همه بهترند و هر گاه مردم به نسبت خود ببالند ، او از همه والاگهرتر است . » ( 3 ) ابن زياد گفت : خاك بر سرت . اگر مىدانستى كه او از لحاظ پدر و مادر از همگان بهتر است چرا او را كشتى ؟ و دستور داد گردنش را زدند . « 2 » ابن زياد به ام كلثوم گفت : سپاس خداوندى را كه مردان شما را كشت . رفتار خداوند را با خودتان چگونه ديدى ؟ آن بانوى بزرگوار كه درود خدا بر او باد گفت : اى پسر زياد ! اگر چشم تو به كشتن حسين ( ع ) روشن شد ، ولى چه بسيار كه چشم پدر بزرگش به ديدن او روشن مىشد و او را مىبوسيد و لبانش را مىمكيد و او را بر دوش خود مىنهاد . اى پسر زياد ! تو بايد براى فرداى قيامت پاسخى فراهم آورى كه پيامبر دشمن تو خواهد بود . ( 4 ) پرده‌دار عبيد الله بن زياد كه خداوند همه‌شان را لعنت كند چنين مىگويد كه چون سر امام حسين ( ع ) را آوردند ، ابن زياد دستور داد در طشتى زرين پيش او نهند و با چوبدستى كه در دست داشت شروع به زدن بر دندانهاى پيشين آن حضرت كرد و مىگفت : اى ابا عبد الله ! چه زود پيرى به سراغ تو آمده و موهايت سپيد شده است . مردى از آن ميان گفت : بس كن كه من خودم رسول خدا ( ص ) را ديدم كه همين جا را كه تو چوب مىزنى مىبوسيد و مىمكيد . « 3 » ابن زياد گفت : امروز

--> ( 1 ) . اين روايت در امالى صدوق ، ص 164 ، چاپ آقاى كمره‌يى آمده است . م . ( 2 ) . در صفحهء 3063 ترجمهء تاريخ طبرى مرحوم ابو القاسم پاينده آمده است كه سنان عقلش خللى داشت اين دو شعر را پيش عمر بن سعد خواند كه او را با چوبدستى زد و گفت : اى ديوانه ! اگر ابن زياد بشنود گردنت را خواهد زد . م . ( 3 ) . به نقل شيخ مفيد در ارشاد ، ص 228 ، اعتراض‌كننده زيد بن ارقم ، صحابى پيامبر ( ص ) بوده است . فتال اين روايت را از امالى صدوق ، ص 165 ، چاپ آقاى كمره‌يى ، برداشته است كه در آن به همين صورت است و از زيد نام برده نشده است . م .