الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )
139
روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )
او را گرفت و در پارچهيى كه همراه داشت پيچيد . ابو طالب مىگويد : با خود گفتم اگر كودك را قبلا مىشستيم بهتر بود و اعراب معمولا كودكان خود را مىشستند و پاك مىكردند . همان بانو گفت : اى ابو طالب ! همانا كه او كودكى پاك و پاكيزه است و در دنيا سوزش آهن بر او نمىرسد مگر به دست مردى كه خداى و رسولش و فرشتگانش و آسمانها و زمين و كوهها و درياها او را دشمن مىدارند و دوزخ مشتاق اوست . من پرسيدم : اين مرد كيست ؟ همگان گفتند : ابن ملجم مرادى است كه خدايش نفرين كناد و او سى سال پس از رحلت محمد ( ص ) على ( ع ) را در كوفه خواهد كشت . آنگاه آن بانوان از نظرم پنهان شدند . با خود گفتم اى كاش دو بانوى ديگر را مىشناختم و خداوند در اين باره به على ( ع ) الهام فرمود و او گفت : پدر جان ! بانوى نخست حوا بود و آن بانو كه مرا در آغوش گرفت مريم دختر عمران بود كه ناموس خويش را حفظ فرموده است و آن كس كه مرا در جامه پيچيد آسيه دختر مزاحم بود و آن كس كه عطردان در دست داشت مادر موسى بن عمران بود . اكنون پدر جان پيش مثرم برو و به او مژده بده و از آنچه ديدى او را آگاه كن و او در فلان غار و فلان موضع است و من بيرون آمدم تا پيش تو رسيدم . ابو طالب موضوع آن دو مار را هم گفت و افزود كه آمدهام به تو مژده دهم و آنچه از او ديدهام گزارش دهم . مثرم گريست و سجدهء شكر گزارد . سپس به پشت دراز كشيد و گفت : مرا در جامهام بپيچ ( جامهام را روى من بكش ) . چنان كردم و ديدم او همچنان مرده است . من سه روز همان جا ماندم و آنچه سخن گفتم پاسخ نداد . مرا بيم گرفت . در اين هنگام آن دو مار بيرون آمدند و به من گفتند : اى ابو طالب سلام بر تو باد و من پاسخ دادم و گفتند : تو پيش ولى خدا برو كه از ديگران براى حفظ و صيانت او سزاوارترى . من به آن دو گفتم : شما كيستيد ؟ گفتند : ما كارهاى پسنديدهء اوييم و خداوند ما را از كارهاى خير او آفريده است و تا روز رستاخيز از او نگهبانى مىكنيم و چون قيامت بر پا شود ، يكى از ما راهنما و ديگرى برندهء او به سوى بهشت خواهيم بود ، و سپس ابو طالب كه خداى از او خشنود باد به مكه برگشت . ( 1 ) جابر مىگويد : گفتم اى رسول خدا بيشتر مردم مىگويند ابو طالب كافر درگذشته است . فرمود : خداوندت داناتر به غيب است . همانا شبى كه به آسمان برده شدم ، چون به عرش رسيدم چهار پرتو ديدم و گفتم : پروردگارا اين انوار چيست ؟ فرمود : اى محمد ! يكى عبد المطلب و ديگرى عمويت ابو طالب و سومى پدرت