ملا حسين كاشفى سبزوارى

74

روضة الشهداء ( فارسي )

چراگاه مىبود ؟ گفت در مراعى آل يعقوب ( ع ) چريده و آب از چشمه سار كنعان چشيده يوسف فرمود كه در زمين كنعان هيچ درختى دانى كه آن را دوازده شاخ بود يكى از آن شاخه‌ها گسسته شد و اكنون چند سال است آن درخت در فراق شاخ خود مىنالد ، و اصل آن شجر در آرزوى فرع خود روزگار مىگذراند اعرابى گفت اين كه تو مىگوئى صورت حال يعقوب ( ع ) پيغمبر است كه او دوازده پسر داشت يكى از آن دوازده غائب شد و او مدتى است كه در فراق او مىگريد و بر سر چهار راهى خانه ساخته و بيت الاحزان نام نهاده هر كه از آن راهها مىگذرد از حال گمگشته خود مىپرسد و هيچ‌كس از نام و نشان او خبر نمىدهد . دلم به شد ز كف و دلستان نمىيابم * ز يار گمشدهء خود نشان نمىيابم چو آنچه مىطلبم در جهان نمىيابم * مرا جهان به چه كار آيد اى مسلمانان ؟ يوسف را استماع اين خبر درد بر درد افزود و گفت اى اعرابى از اينجا عزم كجا دارى گفت به باديه مىروم كه متاع مناسب آنجا خريده‌ام آن را بفروشم و بعد از آن به كنعان روم يوسف ( ع ) فرمود كه در اين معامله چند سود طمع دارى گفت صد درم يوسف گفت ياقوتى به تو دهم كه بيست هزار دينار مىارزد هم از اينجا بازگرد و به كنعان رو و بگو اى پيغمبر خدا من رسولم از غريبان و مهجوران و زندانيان در آن وقت كه دردت به نهايت رسيده باشد و سوز فراق به نهايت انجاميده دست تضرّع به حضرت بىنياز بردار و ما را به دعا ياد آر و چنان كه ما از تو فراموش نكرده‌ايم تو نيز ما را فراموش مكن . اعرابى گفت چه نام دارى گفت مرا دستور نام گفتن نيست اما در روى من نگاه كن و صفت و حليهء من بر ورق دل ثبت نماى و حرف حرف از صفت روى و موى من بر صفحه خاطر رقم زن و از اين علامت آن پير صاحب كرامت را خبر نماى و اگر از خالى كه بر رخسارهء راست داشته‌ام پرسيد بگو آن مظلوم محروم گفت آن نقطه بر رهگذر آب ديده افتاده بود از بس كه در فراق تو - خون جگرم ز ديده بر رخ پالود - آن خال محو شد - حال من اين است و خواهد بود دائم اين چنين اى اعرابى سلام اين غريب و