ملا حسين كاشفى سبزوارى

72

روضة الشهداء ( فارسي )

خواهى كرد ؟ و كه را براى خود شفيع خواهى آورد به زنهار اى يوسف تا روى خود ترش نكنى و گره بر ابرو نزنى و سر از پيش برندارى و به چپ و راست ننگرى خندان باش و تبسّم كنان و خود را بر آن مدار كه تو را از گلستان به زندان مىبرند تا من آن زندان را براى تو چنان كنم كه هزار گلستان به سلام آستانه زندان آيند . ز روى خود آن را گلستان كنى * مخور غم كه چون جا به زندان كنى چون يوسف را از در سراى عزيز به جانب بازار بردند صد هزار زن و مرد به نظاره بيرون آمدند مردان سنگ بر سينه مىزدند زنان روى به ناخن مىخراشيدند خروش از اهل مصر ، برآمد يكى گفت مظلوم است و بيچاره ، يكى گفت محروم است و از وطن آواره يكى نعره مىزد كه آه از درد اين غريب كنعانى يكى ناله مىكرد كه دريغ از اين اسير زندانى ، آن يكى فرياد مىكرد كه اين چه بىرحمى و دل آزاريست يكى طعنه مىزد كه اين چه بيداد و ستمكارى است گردنى كه دست حوران زيبا روى براى حمايل او در حسرت است با طوق چه‌كار ؟ دستى را كه گردن دلبران مشكين موى در آرزوى آن مقيّد قيد حيرت است به بند و زنجير چه نسبت دارد ؟ هر كه را نظر بر جمال يوسف افتادى ديوانهء عشق او گشته دل از دست بدادى و به زبان حال بدين مقال ترنّم كردى : مرا زنجير مىبايد كه من ديوانه‌ام * او را به زنجير از چه مىبندى رقيب آن سرو دلجو را و چون يوسف برابر زليخا رسيد بر زبان منادى جارى شد كه هذا غلام كنعانى اين غلامى است كنعانى عبرى زبان و العزيز عليه غضبان و عزيز مصر بر او خشمناك گشته و از دنبال آن جبرئيل بازآمد كه اى يوسف جواب منادى باز ده و بگوى هذا خير من غضب الرّحمن اين خوارى بهتر است از غضب ربّانى و معصية الدّيان و اين غضب خوبتر است از نافرمانى سبحانى و دخول النيران و رسيدن به آتش سوزان و سرابيل القطران و پوشيدن جامه قطران تا ما به كمال قدرت آواز را به گوش زليخا رسانيم و هيچ كس از اهل مصر نشنوند حضرت يوسف جواب داد زليخا شنيد و بر خود پيچيد و برخاست و به خانه بازآمد و پيغام فرستاد به امير زندان كه اين غلام را در جاى تنگ و تيره بازدار و آب و نان از او بازگير .