ملا حسين كاشفى سبزوارى

66

روضة الشهداء ( فارسي )

مىگشت و آب حسرت از ديده مىباريد و به سوزى كه آتش در گنبد افلاك زدى مىزاريد جبرئيل در رسيد كه اى يعقوب ببكائك بكيت الملئكة فرشتگان آسمان را به گريه خود بگريانيدى و مقدّسان ملاء اعلى را به ناله درآوردى . يعقوب جواب داد كه اى جبرئيل چه كنم كه نگريم ؟ آه دردآلوده دارم چون ننالم آه آه ؟ * جان غم فرسوده دارم چون نگريم زار زار القصّه يعقوب در فراق يوسف چندان به گريست كه چشمش سفيد شد . چنان چه حق سبحانه فرمود وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ « 1 » در اخبار آمده كه امام زين العابدين على بن الحسين بعد از واقعه كربلا بسيار مىگريست گفتند يا بن رسول اللّه بسيار مىگريى و ما از بسيارى گريه ، بر تلف تو مىترسيم گفت : اى ياران مرا معذور داريد يعقوب پيغمبر خداى بود و دوازده پسر داشت يكى از آنها از نظر او غايب شد چندان بگريست كه چشم او خلل‌پذير شد مرا كه در پيش نظرم پدر بزرگوارم را ، برادرانم ، و اعمام ، و بنى اعمام و خويشان و دوستان و متعلّقانم را شهيد كرده باشند چگونه نگريم در فراق يك كس آن مقدار گريه واقع است در مفارقت هفتاد و دو تن شهدا حال چگونه خواهد بود . بدتر ز فراق در جهان چيست بگو ؟ * بىدرد فراق در جهان كيست بگو ؟ آن كيست كه در فراق نگريست بگو ؟ * ما را گويند در فراقش مَگِرى ديگر ابتلاى يوسف ذلّ بندگى بود كه چون يوسف از چاه خلاص يافت برادران را خبر شد بيامدند و در وى آويختند كه اين بندهء خانه زاده ماست و از ما گريخته بود او را كجا يافتيد ؟ و بعد از گفت و گوى بسيار به هفده درم قلبش به فروختند به شرط آنكه غل در گردنش نهند و دست و پايش در زنجير كشند كه گريزپايست و او را برهنه و گرسنه و تشنه دارند كه غلام مجير و سركش است تا رام گردد يوسف در برادران ميديد و سخن غضب‌آميز ايشان مىشنيد نه ياراى سخن گفتن و نه قوّت راز نهفتن . نه رنگ توان نمود و نه بوى نهفت * اين طرفه گلى نگر كه ما را به شكفت

--> ( 1 ) - سوره يوسف ، آيه 84 .