ملا حسين كاشفى سبزوارى
56
روضة الشهداء ( فارسي )
دود آن آتش به چهره عصمتش نرسيد وصيت آخرين يا بنىّ لا تنسانى اى پسر مرا فراموش مكن فأنّى لا أنساك بدرستى كه من ترا فراموش نخواهم كرد و تا سيل خون جگر خانه دل را خراب نسازد ساكن غمكده سينهام سوداى خيال تو خواهد بود و تا دست محنت به كلبه اندوه لوح ديده را نشويد نقش اوراق پردههاى چشمم خيال جمال تو خواهد بود . با مهر تو در خاك فرو خواهم شد * با عشق تو سر ز خاك بر خواهم كرد آوردهاند : « كه يوسف را خواهرى بود دينا نام در آن ساعت كه برادران و پدر مىرفتند وى خفته بود ناگاه در خواب ديد كه ده گرگ يوسف را از كنار پدر در ربودند از بيم اين واقعه از خواب درجست و پرسيد كه يوسف كجاست ؟ گفتند با برادران به صحرا رفت گفت پدر إجازت فرمود گفتند آرى . دختر گفت آه قضا كار خود كرد و فراق يوسف دود از دودمان ما برآورد پس سر و پاى برهنه روى به دروازه شهر نهاد تا به زير درخت وداع رسيد پدر را ديد كه با يوسف در سخنست او نيز بيامد و در پاى يوسف افتاد و مقنعه از سر برگرفته در گردن افكند و گفت اى عزيز برادر ! چنان انگار كه من يك پرستارم مرا با خود ببر تا هركجا نزول كنى من خاك آن زمين را به جاروب مژگان برويم و چون آب نوشى برپاىخاسته هر دو دست زير جام دارم اگر طعام بايد پخت من هيزم جمع كنم و اگر لا بد نميبرى اى خورشيد فلك خوبى ، و اى درّ صدف يعقوبى زنهار تا روى آئينه دل اين عاجز بيچاره را به درد فراق سياه نسازى و جگر اين عجوزه ضعيفه را به آتش هجران نسوزى . يوسف از يك طرف اشك مىباريد و دينا از يك گوشه ميناليد و مىزاريد و در اين محل اطباق آسمانها را در بازنهاده بودند و حورا و عينا ايستاده مقرّبان در جوش ، و روحانيان در خروش ، و زبان حكم ازلى مىگفت اى يعقوب تو از مفارقت يك شبه مىزارى و از فراق چهلساله خبر ندارى پس يوسف پدر و خواهر را وداع كرد . مىكند آن مه وداعى ، دوستان خويش را * تازه داغى مىنهد مر سينههاى ريش را چون برادران روى به راه نهادند يعقوب آواز داد كه من از اينجا به شهر نخواهم رفت