صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

522

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) صبح زود پيامبر ، لشكرش را صف‌آرايى نمود و پرچمها و بيرقها را بست و ميان لشكر تقسيم كرد . مسلمانان به درهء حنين روى آوردند و در آن سرازير شدند و از كمين‌گاههاى دشمن - در تنگه‌ها - خبر نداشتند . ناگهان دشمنان تيربارانشان كردند و آنان را به تنگ آوردند و دسته دسته و از پى هم بر سرشان ريختند ؛ مسلمانان به سرعت بازگشتند و كسى به فكر پهلو دستش نبود . شكست ناخوشايندى رخ داد . در اين هنگام ابو سفيان پسر حرب كه تازه مسلمان شده بود ، گفت : دست كم اين شكست‌خوردگان تا لب درياى احمر مىگريزند . جبله يا كلده پسر حنبل نيز فرياد زد : بدانيد كه امروز از سحر كارى ساخته نيست . « 1 » ( 2 ) پيامبر به سمت راست روى نمود و پىدرپى مىگفت : اى مردم ! نزد من بازگرديد . من پيامبر خدايم . منم ، محمد بن عبد اللّه . در آن ساعت ، جز عدهء كمى از مهاجران و انصار و نزديكانش كسى در اطراف او نمانده بود . در اين وقت دلاورى و رشادت بىمانند حضرت نمايان گشت و استر سفيدش را به سوى دشمن به تاخت‌وتاز در آورد و مىگفت : « من پيامبر خدايم دروغى در سخنم نيست . من فرزند عبد المطلب هستم . » « 2 » در اين هنگام ، ابو سفيان پسر حرب پسر عبد المطلب لگام استر را گرفته و عباس نيز ركابش را محكم گرفته بود تا از رفتن وى به طرف دشمن جلوگيرى كنند . سپس پيامبر از گردهء استر فرود آمد و گفت : « بار الها ! يارىات را نازل كن . » ( 3 ) بازگشت مسلمانان و برافروختن صحنهء نبرد پيامبر به عمويش ، عباس - كه صداى رسا و درشتى داشت - دستور داد ، مسلمانان را فرا خواند . عباس گفت ؛ با صداى بلند فرياد بر آوردم : اى ياران درخت سمره ! ( شجرهء رضوان ، صلح حديبيه ) كجاييد ؟ وقتى صدايم را شنيدند ؛ [ هم چون پرندگان به سوى آشيانه پر زدند و ]

--> ( 1 ) - اين مرد ، برادر مادرى صفوان پسر اميه و هنوز مشرك بود . صفوان در جوابش گفت : ساكت باش . خداوند دهان و دندانت را خرد گرداند . به خدا اگر يك نفر از قريش بر من فرمان براند ؛ از فرمانروايى هوازن بهتر است . ( ابن هشام ، ج 2 ، ص 376 ) ( 2 ) - أنا النبىّ لا كذب * أنا ابن عبد المطلب .