صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

500

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

ابو سفيان پسر حرب از مكه بيرون مىآمد تا خبرى دست آورد . او ، حكيم پسر حزام و بديل پسر ورقا - در بيرون مكه - در پى كسب خبر بودند . ( 1 ) عباس مىگويد : سوار بر استر سفيد پيامبر اين طرف و آن طرف مىدويدم . ناگهان ، صداى ابو سفيان و بديل پسر ورقا را شنيدم كه به شهر بازمىگشتند . ابو سفيان گفت : هيچ‌گاه آتشى اين گونه فروزان و لشكرى چنين فراوان نديده‌ام . بديل گفت : اينها ، خزاعه هستند كه جنگ طلب شده‌اند . ابو سفيان گفت : خزاعه كمتر و پست‌تر از آنند كه اين همه آتش و سپاه را داشته باشند . عباس مىگويد : صداى ابو سفيان را شناختم و گفتم : ابو حنظله ؟ او نيز صداى مرا شناخت و گفت : ابو الفضل ؟ گفتم : آرى ! گفت : چه كار مىكنى ؟ پدر و مادرم فدايت ! گفتم : اين پيامبر خداست كه تصميم مكه را دارد . واى به حال مردم قريش [ اگر از در اطاعت در نيايند ] ! گفت : پدر و مادرم فدايت ، چاره چيست ؟ گفتم : اگر بر تو چيره شود ، گردنت را مىزند . بيا بر اين استر سوار شو ، تا تو را پيش او ببرم و برايت امان بخواهم . عباس او را در رديف خود ، بر پشت استر سوار كرد و برد و حكيم حزام و بديل به مكه بازگشتند . ( 2 ) عباس ادامه مىدهد كه : ابو سفيان را با خود به اردوگاه مسلمانان بردم و از كنار خيمه و آتش هر مسلمانى عبور مىكرديم ، مىگفتند : اين كيست ؟ تا استر پيامبر را مىديدند كه من بر آن سوار بودم ؛ مىگفتند : عموى پيامبر است . از كنار آتش عمر بن خطاب گذشتم ، گفت : كيستى ؟ و به پا خاست و به طرف من آمد . تا ابو سفيان را سوار بر استر و در رديف من ديد ؛ گفت : ابو سفيان ، دشمن خدا ! سپاس خدايى را كه بدون قرارداد ، تو را در اختيار ما گذاشت . عمر ، شتابان نزد پيامبر رفت . من نيز شتر را تازاندم و پيشى گرفتم و فورا از استر پايين آمدم و خدمت حضرت رفتم . عمر نيز - همان دم - رسيد و گفت : اى پيامبر ! اين ابو سفيان است ؛ امر كن تا گردنش را بزنم . من هم گفتم : او را پناه داده‌ام . سپس كنار پيامبر نشستم و سر مباركش را ميان دو دست گرفتم و گفتم : به خدا ، امشب ، من با ابو سفيان هم سخنم . عمر پافشارى كرد . گفتم : اى عمر ! آهسته باش . اگر از طايفهء بنى عدى كعب مىبود ؛ چنان اصرار نمىورزيدى . عمر گفت : عباس ! تو آهسته باش . به خدا مسلمانى تو نزد من از اسلام خطّاب ( پدرم ) - هرگاه مسلمان شود - باارزش‌تر است . و من مىدانم كه اسلام آوردن تو نزد پيامبر ، از اسلام آوردن خطاب بسى دوست‌داشتنىتر و نيكوتر است .