صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
494
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) ابو سفيان ، براى تجديد پيمان نزد پيامبر مىرود بىشك رفتار قريش و همپيمانانش [ با خزاعه ] خيانتى محض و پيمانشكنى آشكار و غير قابل توجيه بود و زود دريافتند كه به نيرنگ متوسّل شدهاند . از اين رو ، در بيم و هراس افتادند و به فرجام زشت ترفندشان پى بردند و مجلسى مشورتى تشكيل دادند و قرار گذاشتند ، ابو سفيان را به نمايندگى از سوى خود نزد پيامبر بفرستند تا پيمان صلح را از سر بگيرد ( ! ) پيامبر ، به يارانش خبر داده بود كه قريش براى رهايى از خيانت خويش مىخواهند به چه كارى دست بزنند . گفت : ابو سفيان به مدينه آمده است تا قرارداد صلح را از نو ببندد و زمان آن را بيشتر كند ! ( 2 ) ابو سفيان بنا به پيشنهاد قريش از مكه حركت كرد و در راه عسفان ، به بديل - كه از مدينه بازمىگشت - برخورد نمود ؛ گفت : بديل ! از كجا مىآيى ؟ چون ابو سفيان حدس زده بود كه او از پيش پيامبر مىآيد . بديل گفت : كنار دريا و در آن صحرا نزد خزاعه بودم . گفت : يعنى ، تو از پيش محمد نيامدهاى ؟ ! گفت : خير . بديل به مكه رهسپار شد ، ابو سفيان گفت : اگر از مدينه آمده باشد ، شترش هنگام چرا ، هستهء خرما را خورده است . به محلى كه بديل شترش را خوابانيده بود ، رفت و پشكل شتر را برگرفت و دونيم كرد . هستهء خرما را در آن مشاهده نمود . گفت : به خدا قسم بديل از مدينه آمده است . ( 3 ) ابو سفيان به مدينه رسيد و به خانهء دخترش ، ام حبيبه رفت . خواست روى زيرانداز پيامبر بنشيند ، ام حبيبه آن را جمع كرد . گفت : دخترم ! آيا زيرانداز را برازندهء من نديدى ، روى آن بنشينم يا فرش نزد تو از من ارزندهتر است ؟ ! گفت : آن ، زيرانداز پيامبر خداست و تو مرد مشرك و ناپاكى هستى . گفت : قسم به خدا ! از روزى كه از من دور افتادهاى ، گرفتار بدى شدهاى . ( 4 ) از خانهء ام حبيبه بيرون رفت و نزد پيامبر آمد تا با او حرف بزند . اما پيامبر به او جوابى نداد . نزد ابو بكر صديق رفت و گفت : به پيامبر بگو با من حرف بزند . گفت : من چنين كارى نخواهم كرد . نزد عمر فاروق رفت و گفت : با پيامبر حرف بزن [ كه به من گوش فرا دهد ] . گفت :