صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

489

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

( 1 ) حضرت ، براى اجراى اين نقشه ، عمرو پسر عاص را كه مادر پدرش از طايفهء بلّى بود ، برگزيد و پس از جنگ موته ، او را در جمادى الاول سال هشتم ه نزد آن طايفه در شام فرستاد تا با آنان ائتلاف كند و طرح همبستگى دهد و الفت و دوستى آنان را براى مسلمانان جلب نمايد . و برخى علت اين سريه را چنين مىدانند كه : به پيامبر خبر رسيده بود كه گروهى از قضاعه با هم جمع شده‌اند و مىخواهند به اطراف مدينه نزديك شوند . پيامبر عمرو را به آنجا اعزام فرمود . و شايد هر دو مورد بالا سبب اين سريه بوده است . پيامبر ، پرچم سفيدى براى عمرو بست و پرچم سياه رنگى نيز به او داد و همراه سيصد تن از بزرگان مهاجر و انصار - كه سى سوار كار ماهر داشتند - او را بدرقه كرد و به او امر فرمود تا در مسيرش از قبايل بلّى ، عذره و بلقين نيرو بگيرد . عمرو شب‌ها راه مىپيمود و در روز كمين مىكرد . وقتى به محل دشمن نزديك شد به او خبر دادند كه لشكر دشمن بسيارند . عمرو ، رافع پسر مكيث جهنى را خدمت پيامبر فرستاد و از او كمك طلبيد . پيامبر ، ابو عبيدهء جراح را با دويست نفر مجاهد از بزرگان مهاجر و انصار از جمله : ابو بكر و عمر ، به يارى عمر و عاص فرستاد و پرچم را برايش بست و دستور داد به عمرو ملحق شود و با هم عليه دشمن مبارزه كنند و اختلاف نداشته باشند . وقتى به هم رسيدند ، ابو عبيده خواست ، امامت نماز را به عهده بگيرد ؛ عمرو گفت : تو براى پشتيبانى من آمده‌اى و امير ارتش منم . ابو عبيده - فورا - سخنش را پذيرفت و عمرو امامت نماز سپاه را خود ، برگزار مىكرد . ( 2 ) عمرو به راه ادامه داد تا به خاك قضاعه پا نهاد . تمام خاك آنجا را طى كرد تا به دورترين نقطهء سرزمين آنان دست يافت . جمعى مردم را ديد و به آنان حمله برد ؛ آنان پا به گريز نهادند و پراكنده شدند . عوف پسر مالك اشجعى را با نامه‌اى به مدينه فرستاد و در آن خبر نبرد و بازگشت و سلامت مسلمانان مجاهد را به خدمت پيامبر گزارش نمود . « ذات سلاسل » يا « ذات سلاسل » ، نام سرزمينى است ، پشت وادى القرى كه تا مدينه ده روز فاصله دارد . ابن اسحاق مىگويد : مسلمانان بالاى آبى موسوم به سلسل در خاك جذام فرود