صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
426
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) اندوه مسلمانان و گفتگوى عمر با پيامبر آن چه را كه بيان نموديم ؛ اساس بندهاى اين صلحنامه بود ؛ ولى دو چيز مسلمانان را بسيار غمناك و افسرده كرده بود و آزارشان مىداد : 1 - پيامبر خبر داده بود كه به طواف خانهء خدا خواهند رفت ؛ ولى چرا پيش از طواف به مدينه بازگشت ؟ 2 - او ، پيامبر خدا و بر حق است و خدا وعده داده كه دينش را آشكار كند و به همگان برساند چرا اين پيمان را از قريش پذيرفت و هيچ پيشرفتى صورت نگرفت ؟ اين دو مورد ، سبب دودلى و وسواس گشت و احساس آنان جريحهدار شد و غم و اندوه فراوان ، فرايشان گرفت و آزارشان مىداد كه فرجام اين قرارداد به كجا خواهد كشيد ؟ شايد در ميان همه ، عمر فاروق بسيار غمناك و نگران بود . نزد پيامبر آمد و گفت : اى رسول خدا ! مگر نه اين است كه ما برحقّيم و قريش باطلاند ؟ پيامبر گفت : چرا ! ( 2 ) عمر گفت : مگر غير از اين است كه كشتههاى ما به بهشت مىروند و كشتههاى آنان به دوزخ ؟ گفت : چرا ! گفت : پس چرا اين خوارى را در دين بپذيريم و بدون طواف بازگرديم ، حال آن كه هنوز خدا ميان ما و آنان دستورى صادر نكرده است ؟ پيامبر گفت : اى عمر ! من پيامبر خدايم و از فرمانش سرپيچى نمىكنم . او يار و مددكار من است و هرگز مرا فراموش نمىكند . عمر گفت : مگر وعده ندادى كه طواف خواهيم كرد ؟ پيامبر گفت : چرا . آيا گفتم : امسال طواف مىكنيم ؟ عمر گفت : خير . پيامبر فرمود : پس تو [ سال بعد ] به مكه مىآيى و مراسم طواف و زيارت را به جا مىآورى .