صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

419

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

عثمان به راه افتاد و به جمعى از مردم قريش رسيد ؛ گفتند : كجا مىروى ؟ گفت : پيامبر مرا فرستاده است تا اين پيامها را به مردم مكه برسانم . گفتند : آن چه را كه تو مىگويى ، شنيده‌ايم . كارت را ادامه بده . ابان پسر سعد پسر عاص ، نزد او رفت و خوشامد گفت و اسبش را زين كرد و عثمان سوار شد و او را پناه داد و خود نيز سوار شد تا به مكه رسيدند . عثمان پيام را به سران قريش رسانيد . پس از پايان سخنانش به او پيشنهاد كردند كه طواف كند ؛ اما نپذيرفت و گفت : تا پيامبر طواف نكند ، من طواف نخواهم كرد . ( 1 ) شايعهء كشتن عثمان و بيعت رضوان قريش ، عثمان را در مكه نگهداشتند كه شايد در مورد وضع كنونى با هم مشورت كنند و به نتيجهء قطعى برسند و عثمان بىجواب نماند . اين كار زياد طول كشيد و ميان مسلمانان ، شايع شد كه عثمان را كشته‌اند . پيامبر وقتى خبر يافت ، گفت : تا با قريش پيكار نكنيم ، از اينجا قدم بيرون نمىنهيم . سپس يارانش را براى بيعت فرا خواند . همگى به دور او حلقه زدند و پيمان بستند كه پايدار بمانند و هرگز فرار نكنند . جمعى پيمان مرگ بستند . اولين كسى كه پيمان بست ، ابو سنان اسدى بود . ابو سلمه پسر اكوع - در اول ، وسط و پايان جلسه - سه بار پيمان مرگ بست . پيامبر نيز با دست خود به جاى عثمان - رضى اللّه عنه - بيعت نمود . عثمان نيز هنگام بازگشت پيمان بست . از اين پيمان ، كسى جز مردى منافق به نام « جد پسر قيس » سرپيچى نكرد . اين پيمان ، زير درختى [ به نام سمره ] به وقع پيوست . عمر دست پيامبر را گرفت و معقل پسر يسار ، شاخه‌اى را كه بالاى سر پيامبر بود ، بالا گرفت . قرآن مىفرمايد : « لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ . . . » « 1 » : [ به راستى خدا هنگامى كه مؤمنان ، زير آن درخت با تو بيعت مىكردند ، از آنان خشنود شد . . . ]

--> ( 1 ) - فتح / 18 .