صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
400
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
كمان گرفتند . سپس پيامبر دستور داد ، يكپارچه حملهاى بردند و پيروز شدند مشركان شكست خوردند و ده نفرشان كشته شد . از مسلمانان تنها يك نفر [ به نام هشام پسر صبابه ] به دست يكى از انصار كه پنداشته بود دشمن است ، - به خطا - كشته شد . غنايم و اسراى مشركان به دست مسلمانان افتاد . ( 1 ) اين حادثه از جهت جنگ و گريز مورد توجه نويسندگان و مورّخان نيست ، چون در ميدان نبرد ، جنگ سختى رخ نداده بود ؛ بلكه از جهت اضطراب و نگرانى و اختلاف نظرهاى مسلمانان ، مورد اهميّت مورخان است . در اين نبرد ، جويريه دختر حارث ، فرمانده و پيشواى آنان در ميان اسيران بود و از آن ثابت پسر قيس گشت كه در مقابل مبلغى آزاد شد . آن مبلغ را پيامبر به جاى جويريه پرداخت نمود و با او ازدواج كرد . اين ازدواج ، سبب شد تا مسلمانان يكصد نفر از خانوادهء بنى مصطلق را آزاد كنند و همگى ايمان بياورند . آن وقايعى كه در اين نبرد پيش آمد ، اين كه : عبد اللّه پسر ابى ، سر دستهء منافقان و دوستانش در اين نبرد شركت كردند كه شرح آن چنين است : ( 2 ) نقش منافقان پيش از جنگ بنى مصطلق بارها گفتهايم كه عبد اللّه پسر ابى سلول ، كينهء اسلام ، مسلمانان و - به ويژه - پيامبر را در دل داشت ؛ چون هنگامى كه اوس و خزرج خواستند او را به شاهى برگزينند و تاج جواهر نشان را بر سرش نهند و جشن تاجگذارى برپا كنند ؛ طليعهء اسلام نمايان شد و مردم تك و تنهايش گذاشتند و شاهى از او سلب گشت . وى مىپنداشت كه پادشاهى و رياست را پيامبر از او گرفته است . هر آن ، كينهاش ظاهرتر مىشد و در آتش خشم و بددلى مىسوخت . روزى پيامبر بر درازگوشى سوار بود و به عيادت سعد پسر عباده مىرفت . از كنار مجلس جمعى كه پسر ابى در ميان آنان بود ، گذر كرد . او ، بينىاش را گرفت و گفت مجلس ما را بر هم مزن . پيامبر آياتى چند براى آن جمع تلاوت كرد ، آن مرد منافق گفت : از ما دست بردار و در خانهء خويش بنشين