صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
378
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
كردن اين دو روايت آن است كه : واقعهء خندق مدتى ادامه داشت پس اين دو روايت در دو روز اتفاق افتاده است . « 1 » ( 1 ) طبعا تلاش مشركان براى آمدن به درون خندق و مبارزهء مداوم مسلمانان چند روزى بيش نبود و وجود خندق مانع بزرگى براى رسيدن دو لشكر به هم شد و جنگ خونين رخ نداد ؛ تنها به طرف هم تيراندازى مىكردند كه حدود شش نفر از مسلمانان و ده نفر از دشمن كشته شد ؛ كه يك دو مورد آن با شمشير بود . در اين تيراندازى ، مردى از تبار قريش به نام حبان عرقه ، با تير ، وريد ميانى بازوى سعد پسر معاذ را زد [ و به سختى مجروح شد ] . سعد گفت : بار خدايا ! تو مىدانى . من بسيار دوست دارم با كسانى كه پيامبرت را از زادگاهش اخراج كرده و تكذيبش مىكنند ، مبارزه كنم . اكنون ميان ما و آنان ، اين جنگ پيش آمده ؛ حال اگر از جنگ چيزى باقى است ، مراى براى مبارزه با آنان باقى بگذار تا در راه تو پيكار كنم ؛ اگر خاتمه يافته ، مرا در اين جنگ بميران [ تا به فوز شهادت برسم ] « 2 » و در پايان دعايش گفت : خدايا ، مرا زنده بدار ، تا نابودى بنى قريظه ، سبب روشنى چشم من گردد . « 3 » ( 2 ) در اين هنگام كه مسلمانان در ميدان مبارزه با فشار و سختى روبهرو بودند ؛ اژدهاى دسيسه و توطئه از سوراخ بيرون جست و خواست مسلمانان را مسموم كند . حيى پسر اخطب ، از بزرگترين خطاكاران بنى نضير ، نزد كعب پسر اسد قرظى ، رئيس بنى قريظه رفت . اين طايفه با پيامبر پيمان بسته بودند ؛ اگر جنگى رخ دهد او را يارى كنند . حيى در زد ؛ كعب در را بر رويش بست . اما آن قدر پا فشرد تا در را باز كرد . حيى گفت : اى كعب ! من با سر بلندى و با هنگامهء مهم و مردان فراوانى نزد تو آمدهام . قريش را با بزرگان و سرانش - كه در « مجتمع الاسيال » جمع شدهاند - نزد تو آوردهام . غطفان را هم با تمام بزرگانش - كه در « ذنب نقمى » نزديك احد ، نزول كردهاند - آوردهام و با من پيمان و قرار بستهاند تا محمد و يارانش را ريشه كن نكنيم ؛ از پاى ننشينند و اينجا را ترك نكنند .
--> ( 1 ) - مختصر سيرهء پيامبر / شرح مسلم امام نووى . ( 2 ) - ابن هشام . ( 3 ) - همان .