صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
340
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
مسلمانان در انتظار اوست و لباس جنگى و كلاهخود به تن دارد . از پشت سر او گذشتم و در جايى كه هر دو مرد را ببينم ، ايستادم . آن مرد مشرك ، ساز و برگ و قيافهء خوبى داشت . مرتب نگاه مىكردم تا به همديگر رسيدند . مرد مسلمان ، او را زد و از پاى در آورد . سپس آن مرد مسلمان صورت خود را نشان داد و گفت : اى كعب : به چه مىانديشيدى ؟ من ابو دجانه هستم . « 1 » ( 1 ) 2 - زنان مؤمن پس از پايان نبرد به ميدان آمدند . انس مىگويد : عايشه ، دختر ابو بكر و ام سليم را ديدم كه مىدويدند و مشك آب بر دوش مىكشيدند و به مردم آب مىدادند و اين كار را پىدرپى تكرار مىكردند . عمر - رض - مىگويد : ام سليط ، روز احد ، برايمان آب مىآورد . يكى از زنان به نام ام ايمن وقتى ديد مسلمانان شكست خوردهاند و برخى مىخواهند به مدينه بازگردند ، خاك برداشت و بر سر و صورتشان افشاند و گفت : اين دوك ريسندگى را بگيريد و شمشير را پس بدهيد . سپس خود را به سرعت به ميدان نبرد رسانيد و به زخمىها آب داد . « حبان پسر عرقه » تيرى پرتاب كرد و ام ايمن افتاد و بدنش ظاهر گرديد . آن دشمن خدا در خنديدن غرق شد . اين رفتار ، بر پيامبر ، بسيار گران آمد . تيرى بدون پيكان براى سعد ابى وقاص فرستاد و گفت : حبان را بزن . سعد تيرى به سينهء او زد و بر پشت افتاد و بدنش نمايان گشت . پيامبر آن قدر تبسّم كرد كه دندانهايش ديده شد . سپس گفت : سعد انتقام ام ايمن را از خدا طلب نمود و خدا هم دعايش را پذيرفت . « 2 » ( 2 ) پيامبر در درهء احد پس از استقرار پيامبر در درهء احد ، على بن ابى طالب ، سپر چرمى خود را از آب « مهراس » « 3 » پر كرد و خدمت پيامبر آورد تا از آن بنوشد . آب بوى خوبى نداشت و از
--> ( 1 ) - بدايه و نهايه / 4 / 17 . ( 2 ) - سيرهء حلبيه . ( 3 ) - مهراس : برخى گويند ؛ سنگى تو خالى ( سنگاب ) و كنده شده و وسيع است . و برخى گويند : نام آبى است در احد ( متن )