صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
316
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
صفوان پسر اميّه فرماندهء پياده نظام و عبد اللّه پسر ابى ربيعه فرماندهء تيراندازان گشتند . ( 1 ) پرچمدارى در دست گروهى از طايفهء بنى عبد الدار بود ؛ چون منصب پيشين آنان محسوب مىگرديد و از بنى عبد مناف و او نيز از قصى پسر كلاب به ارث برده بودند چنان كه در اوايل كتاب از آن سخن گفتهايم . و در اين مورد به دليل پايبند بودن به رسوم و آداب اجتماعى كه از پدر در پدر « 1 » به آنان رسيده بود ؛ كسى حق نداشت با آنان به نزاع برخيزد . ابو سفيان ، فرماندهء كل ارتش ، مصيبتهاى روز بدر و اسير گشتن پرچمدارشان ، نضر پسر حارث را يادآور مىشد و براى آن كه خشم آنان را برافروزد و حماسه بيافريند ؛ مىگفت : اى بنى عبد الدار ! پرچم روز بدر در اختيار شما بود . مىدانيد چه مصيبتى ما را فرا گرفت . مردم ، تابع پرچم شما گشت ، وقتى پرچم از بين رفت مردم نيز در هم شكسته شدند . حال يا خوب پرچمدارى كنيد و يا آن را به ما واگذاريد كه به جاى شما در دست بگيريم . ابو سفيان با اين ترفند به هدف رسيد و طايفهء بنى عبد الدار را به خشم آورد . آنان در جواب گفتند : پرچم را به شما بسپاريم ؟ روز نبرد معلوم مىگردد كه چه كار خواهيم كرد . همهء پرچمداران طايفهء بنى عبد الدر ، كشته شدند . ( 2 ) نمايش ( مانور ) سياسى اردوى قريش كمى پيش از شروع جنگ ، قريش كوشيد تا جدايى و زد و خورد در ميان صفوف پيوستهء مسلمانان مهاجر و انصار به وجود آورد . ابو سفيان پيش انصار فرستاد و گفت : « شما كنار رويد و پسر عموها و خويشاوندان ما را رها كنيد ، ما نيز از شما چشمپوشى مىكنيم و با شما نمىجنگيم . » اما اين تلاش در برابر ايمانى كه كوه را از بيخ بر مىكند ، چه فايده دارد ! انصار به تندى و خشونت ، ابو سفيان را نوميد و رسوا كردند . موعد نبرد نزديك گشت و دو گروه به هم نزديكتر شدند . قريش در صدد چارهء ديگرى بر آمدند . « عميل » خاين ، مشهور به « ابو عامر » فاسق و به نام عبد عمرو پسر صيفى ، موسوم به راهب - كه پيامبر او را فاسق مىخواند - و در زمان جاهلى رئيس اوس بود ؛ نزد قريش رفت .
--> ( 1 ) - كابرا عن كابر .