صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

289

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

عمير دستور داد شمشيرش را تيز و زهرآگين كردند . سپس به راه افتاد تا به مدينه رسيد و جلوى مسجد نبوى شترش را خوابانيد . عمر با چند نفر ديگر از مسلمانان كه دربارهء نعمتهاى الهى بدر حرف مىزد ، او را ديد و گفت : اين سگ ، اين دشمن خدا ، عمير ، جز براى شر و بدى به اينجا نيامده است . عمر خدمت پيامبر رفت و گفت : اين دشمن خدا ، عمير است كه آمده و شمشيرش را حمايل كرده است . ( 1 ) پيامبر گفت : او را نزد من بياور . عمر بازگشت و بند شمشيرش را محكم گرفت و به چند نفر انصارى دستور داد كه : پيش پيامبر برويد و مواظب باشيد كه او را از [ گزند ] اين شخص ناپاك حمايت كنيد ؛ چون اعتماد ندارد . آنگاه ، عمير را خدمت پيامبر برد . وقتى حضرت او را ديد كه حضرت عمر بند شمشيرش را - كه در گردن دارد - گرفته است ، گفت : اى عمر ، او را آزاد بگذار . عمير ! به من نزديك شو . عمير نزديك شد و گفت : « انعموا صباحا » : وقت شما به خير ! [ درود و تحيات جاهلى است . ] پيامبر گفت : اى عمير ! خداوند ما را به درود اسلامى بهتر از درود تو مورد تفقد و احترام قرار داده است . [ به ما ] سلام [ ياد داده ] كه درود و تحيات بهشتيان است . سپس گفت : اى عمير ، چه چيزى سبب آمدن تو به اينجا شد ؟ گفت به خاطر اين اسير كه در اختيار شماست آمده‌ام . نسبت به او به نيكى رفتار كنيد . گفت : پس اين شمشير كه به گردن آويخته‌اى چيست ؟ گفت : خداوند آن را از خير و نيكى دور بدارد . آيا چيزى را از ما بىنياز خواهد كرد ؟ گفت : با من راست بگو ، براى چه آمده‌اى ؟ گفت : فقط براى اين كار آمده‌ام . ( 2 ) گفت : تو و صفوان پسر اميه در حجر [ اسماعيل ] با هم نشسته بوديد و از كشتگان چاه بدر ياد مىكرديد . تو گفتى : اگر بدهكارى و هزينهء زن و فرزندانم مانع نبود ، مىرفتم و محمد را مىكشتم . صفوان نيز به شرط اين كه تو مرا بكشى ؛ پرداخت بدهكارى ، هزينه و حمايت زن و فرزندانت را تقبل نمود . اما خداوند مرا از نيّت بد تو مصون مىدارد . عمير گفت : گواهى مىدهم كه تو پيام‌آور خدايى . اى پيامبر ! ما آن چه كه از آسمان بر تو