صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

275

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

و دستش را مىبندد . مصعب ، خطاب به انصارى گفت : دستانش را محكم ببند ؛ مادرش ثروتمند است ، شايد در مقابل آزادى او فديهء فراوانى به تو بپردازد . ابو عزيز به مصعب برادرش گفت : اين است سفارش تو نسبت به من ؟ مصعب در جواب گفت : اين مرد انصارى برادر من است ، نه تو . ( 1 ) 9 - وقتى دستور انداختن لاشهء مردگان قريش به چاه [ ى كه كنده بودند ] صادر شد و عتبه پسر ربيعه نيز - كه از جملهء كشته‌شدگان بود - به طرف چاه برده شد ، پيامبر ، در چهرهء پسرش ، ابو حذيفه نگاه كرد ؛ ديد كه بسيار غمگين و دگرگون و رنگ باخته است . گفت : « ابو حذيفه ! انگار سرنوشت پدرت در تو اثر نهاده است . » جواب داد : « خير ! كشته شدن او مرا گرفتار شك و دودلى نكرده است . من پدرم را مردى فرزانه ، شكيبا و با خرد مىپنداشتم و اميدوار بودم كه خداوند وى را به سوى دين اسلام راه نمايد . اما وقتى سرنوشت او را چنين مشاهده كردم و به ياد آوردم كه از راه كفر مرد ؛ غمناك و متأسف گشتم . » پيامبر در حق وى دعاى خير فرمود و جوابى نيكو به وى داد . ( 2 ) كشتگان دو طرف جنگ بدر پايان يافت و مشركان شكست سختى خوردند و مسلمانان به پيروزى شايانى دست يافتند . از مسلمانان شش تن مهاجر و هشت تن انصار كشته شدند . مشركان خسارت كمرشكنى ديدند : هفتاد تن از آنان ، اسير و هفتاد تن ديگر كشته شدند كه اكثرشان از رهبران ، سران و بزرگان مكه به شمار مىآمدند . نبرد بدر به پايان رسيد . پيامبر بالاى جنازه‌هاى قريش آمد و چنين گفت : « شما ، خويشاوندان بدى در برابر پيامبرتان بوديد : مرا تكذيب كرديد ، حال آن كه ساير مردم تأييدم نمودند . زبون و تنهايم گذاشتيد و ديگران يارىام دادند . شما از شهر مكه و سرزمين خود ، بيرونم را نديد و مسلمانان مدينه جايم دادند و پشتيبانم گشتند . » سپس دستور داد تا كشتگان را در چاهى [ كه كنده بودند ] بينداختند . ( 3 ) ابو طلحه روايت مىكند كه پيامبر خدا : دستور داد بيست و چهار تن از صناديد و سران