صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
268
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
كه او را بزنم ؛ اما پيش از رسيدن شمشير من به او سرش از تن جدا شد . دانستم كه كسى ديگر او را از پاى درآورده است . مردى انصارى ، عباس پسر عبد المطلب را اسير كرد . عباس گفت : به خدا اين شخص ، مرا اسير نكرد ؛ بلكه مردى كه داراى صورتى بسيار زيبا و سوار بر اسب دو رنگ ( ابلق : سفيد و رنگى ديگر ) بود ، مرا اسير كرد كه اكنون او را ميان شما نمىبينم . آن مرد انصارى گفت : من او را اسير كردم . پيامبر گفت : « ساكت باش . خداوند به وسيلهء فرشتهاى بزرگوار تو را يارى نمود . » ( 1 ) ابليس از ميدان جنگ ، عقبنشينى مىكند ابليس - كه خود را در قالب و صورت سراقه پسر مالك پسر جعشم مدلجى در آورده بود و از مردم قريش پشتيبانى مىكرد - وقتى ديد كه فرشتگان ، چه بر سر مشركان در مىآورند ، فرار كرد و به عقب بازگشت . حارث پسر هشام - كه پنداشت سراقه است - آويزانش شد [ كه فرار نكند ] . ابليس مشتى بر سينهاش كوبيد و او را بينداخت و به تندى فرار نمود . مشركان گفتند : اى سراقه ! كجا مىروى ؟ مگر نگفتى : من همسايهء شما هستم و از شما جدا نيستم ؟ ! گفت : چيزى كه من ديدهام ، شما آن را نديدهايد . از خدا مىهراسم ؛ زيرا كيفرش بسيار سنگين خواهد بود . او دويد و خود را در دريا انداخت . ( 2 ) شكستى كوبنده آثار سستى و آشفتگى در صفوف مشركان نمايان گشت و در برابر حملههاى تند مسلمانان ، در هم كوبيده شدند و جنگ كم كم رو به پايان رفت و دشمن متلاشى شد و پا به گريز نهاد و عقبنشينى كرد و مسلمانان به دنبالشان تاختند و برخى از آنان را به اسارت گرفتند و بقيه را تار و مار كرده تا به كلّى شكست خوردند و از پاى در آمدند .