صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
192
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
دور افتادن از پسر ، هر روز صبح به بيابان سر مىنهاد و تا غروب در ميان شنزارها شيون مىكرد و اين ناله و فغان ، حدود يك سال ادامه داشت . يكى از بستگان براى او دلش سوخت و به خانوادهاش گفت : چرا اين بىچاره را به يثرب نمىفرستيد ، چرا ميان او و شوهر و فرزندش جدايى افكندهايد ؟ [ ناچار ] او را اجازه دادند تا به شوهرش بپيوندد . از خانوادهء شوهرش درخواست كرد كه پسر را براى او بازآورند و سپس به طرف مدينه روان شد و كسى - جز پسر خردسالش - همراه او نبود . در « تنعيم » [ محلى در نزديكى مكه ] ، عثمان پسر طلحه پسر ابى طلحه به او برخورد و پس از با خبر شدن از اوضاعش او را تا مدينه همراهى نمود . وقتى چشمش به « قبا » افتاد ، گفت : شوهرت آنجاست ؛ به اميد خدا خود را به او برسان . و سپس عثمان به مكه بازگشت . « 1 » ( 1 ) 2 - هنگامى كه صهيب عزم مهاجرت نمود ، كفار قريش او را گفتند : زمانى كه نزد ما آمدى بسيار بىبضاعت و ناتوان بودى ، اكنون كه در مكه اموالى به هم پيوسته و به نوايى رسيدهاى ؛ مىخواهى اموالت را از مكه بيرون ببرى ؟ ابدا اجازهء چنين كارى ندارى . صهيب گفت : اگر اموالم را برايتان به جا گذارم ، راه را بر من مىگشاييد ؟ گفتند : [ در اين صورت ] بله ! گفت : پس اموالم را براى شما به جاى خواهم گذاشت . اين رخداد به پيامبر رسيد . دو بار گفت : صهيب سود برد « 2 » [ برنده شد ] . ( 2 ) 3 - عمر بن خطاب ، « 3 » عياش پسر ابى ربيعه و هشام پسر عاص پسر وائل ، محلى را تعيين كردند كه در آنجا حضور به هم رسانند و به مدينه مهاجرت كنند . عمر و عياش حضور يافتند ؛ ولى هشام را بازداشت كردند . وقتى به مدينه رسيدند و وارد قبا شدند ؛ ابو جهل و حارث برادرش پيش عياش - كه هر سه تن برادر مادرى بودند - آمدند و به او گفتند : مادرت نذر كرده ، تا تو را باز نبيند ، سرش را شانه نزند و زير سايه ننشيند . عياش بر مادرش رحم آورد . عمر - رضى اللّه عنه - به او گفت : هدف خويشاوندانت بازگرداندن تو ، از دين است ؛ از آنان بپرهيز . قطعا اگر شپش مادرت را بيازارد سرش را شانه مىزند و اگر گرماى سخت مكه برايش
--> ( 1 ) - ابن هشام . ( 2 ) - ابن هشام . ( 3 ) - آمدن عمر به مدينه با بيست نفر از مسلمانان بود . ( بخارى )