صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
168
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
هم خود را نشان ده و به تبليغ دينت شروع كن . اما من گفتم : سوگند به خدايى كه تو را بر حق فرستاده است در ميان مردم قريش ، با صداى بلند فرياد مىزنم و مسلمان شدنم را آشكار مىگردانم . به مسجد رفتم . قريش در آنجا جمع بودند . گفتم : اى مردم قريش ! « إنّى أشهد أن لا إله الّا اللّه و أشهد أن محمدا عبده و رسوله . » گفتند : اين بىدين را بزنيد . مرا آن قدر زدند كه بميرم . عباس به دادم رسيد و خود را سپرم كرد و به قريش گفت : واى بر شما ! مىخواهيد مردى از تبار غفار را به قتل برسانيد ؟ ! حال آن كه [ آنجا ] محل تجارت و گذرگاه بازرگانى شماست . آنگاه از من دور شدند . روز بعد نيز همچون روز گذشته فرياد زدم و بر پيامبرى رسول و يكتايى خدا گواهى دادم و آنان نيز همانند روز پيشين مرا كتك زدند تا اين كه دوباره عباس مرا نجات داد و گفتار روز قبل را به قريش اعلام نمود . « 1 » ( 1 ) 4 - طفيل پسر عمرو دوسى ، مردى بزرگوار ، شاعر ، خردمند ، رئيس قبيله دوس و براى قبيلهاش در برخى از نواحى يمن ، شبهه حكومتى تشكيل داده بود . وى در سال يازده بعثت به مكه آمد . مردم مكه از او استقبال شايانى به عمل آوردند و ورودش را به مكه تبريك و خوش آمد گفتند و سپس به او هشدار دادند ، اى طفيل ! تو به شهر ما آمدهاى و اين مردى كه در ميان ماست ، ما را به تنگ آورده ، اجتماع ما را پراكنده كرده ، كارهايمان را آشفته نموده و گفتارش سحرآميز است . ميان پدر و فرزند ، برادر و برادر ، زن و شوهر و . . . جدايى مىافكند . ما از تو و بستگانت بيم داريم ، كه اگر آمد نه با او لب به سخن بگشاييد و نه به سخنانش گوش فرا دهيد . ( 2 ) طفيل مىگويد : تصميم قاطع گرفتم كه اگر پيامبر را ببينم ، نه با او به سخن آيم و نه به سخنش گوش بسپارم . فرداى آن روز كه وارد مسجد الحرام شدم ، گوشهايم را از پنبه آكنده كردم ، تا چيزى از گفتارش به من نرسد . وقتى به مسجد رفتم ، او را در كنار كعبه ديدم كه نماز مىخواند . نزديك او ايستادم ، خداوند خواست كه پارهاى از گفتار شيرين او را استماع كنم . پيش خود گفتم : مادرم ، منش بميرد . من مردى فرزانه و شاعرم و خوب و بد را مىشناسم ؛ چه چيزى مانع گوش فرا دادن به سخنان اين مرد مىشود ؟ حال اگر خوب باشد ، آن را مىپذيرم و اگر خوب نباشد رهايش مىكنم . منتظر ماندم تا به خانه بازگشت . به دنبالش رفتم و در خانه به
--> ( 1 ) - صحيح بخارى ، زمزم . . . مسلمان شدن ابو ذر .