صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )
165
الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )
( 1 ) 2 - بنى حنيفه . پيامبر به خانههايشان مىرفت و به سوى خداى يكتا دعوتشان مىنمود . بدترين جوابى كه آنان دادند ، در ميان عرب سابقه نداشت . ( 2 ) 3 - پيش طايفهء بنى عامر پسر صعصعه آمد و به آنان يكتاپرستى و اسلام را اعلام نمود . در ميان اين طايفه مردى به نام بيحره پسر فراس گفت : سوگند به خدا اگر اين جوان را ( پيامبر را ) از قريش مىگرفتم ؛ به وسيلهء او بر تمام عرب پيروز مىشدم . و گفت : اگر ما به تو ايمان آوريم سپس خداوند تو را بر دشمنانت پيروز گرداند ؛ پس از تو ما به فرمانروايى مىرسيم ؟ گفت : همهء كارها در فرمان خداست ، هر نوع بخواهد ، قرار مىدهد . بحيره يا بيحره گفت : آيا ما را با مردم عرب رو در رو قرار خواهى داد ؟ اگر خداوند تو را پيروز گردانيد ، كارها به سود ديگران پيش مىرود و آنگاه به تو نيازمند نخواهيم بود . آن قوم نيز ، از پيامبر روى برتافتند . ( 3 ) وقتى اين طايفه به محل خود بازگشتند ؛ داستان را براى پيرمردى كه به دليل پيرى در مراسم حضور نداشته بود ، بازگو كردند و گفتند : جوانمردى از طايفهء عبد المطلب نزد ما آمد و چنان مىپنداشت كه پيامبر خداست و ما را دعوت مىكرد تا از او و از دينش حمايت كنيم و او را [ براى تبليغ ] به سرزمين خود بياوريم . آن پيرمرد دستهايش را بر سر كوبيد و گفت : اى بنى عامر چيز مهمى را از دست دادهايد پرنده پريد . قطعا نسل اسماعيل از خود چيزى سر هم نمىكند و دروغ نمىگويد ؛ آن دعوت ، حق است چرا خرد خود را به كار نگرفتيد و خوب نينديشيديد ؟ « 1 » ( 4 ) مؤمنانى كه اهل مكه نبودند همان گونه كه پيامبر ، اسلام را به قبيلهها و دستهها عرضه مىكرد به تك تك افراد و اشخاص نيز ابلاغ مىنمود كه برخى از آنان جوابهاى نيكويى مىدادند و پس از گذشت مدتى كوتاه از آن مراسم ، جمعى ايمان آوردند . اينك تصويرى گويا از آنان : ( 5 ) 1 - سويد پسر صامت ، شاعرى فرزانه از اهل مدينه بود كه قومش به دليل دليرى ، شاعرى ، شرف و نژاد او را « كامل » مىناميدند كه براى اداى مراسم حج يا عمره به مكه آمد . پيامبر او را
--> ( 1 ) - ابن هشام .