صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

132

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

صداى آهسته و پنهان كه من شنيدم ، چه بود ؟ گفتند : با هم سخن مىگفتيم . گفت : شايد از دين خود گريزان شده‌ايد ! ( 1 ) دامادش گفت : آيا انديشيده‌اى كه حق در غير دين تو وجود دارد ؟ عمر به او حمله برد و ضربهء سختى بر پيكرش وارد آورد . خواهرش خواست از شوهر خود دفاع كند ؛ عمر با دست او را زد و خون از صورتش جارى شد . يا به قول ابن اسحاق ، سرش را شكست و خون آمد . فاطمه - در حالى كه به هيجان آمده بود - گفت : اى عمر ! مىدانم كه دين تو حق نيست و مىگويم : « أشهد ان لا إله الّا اللّه و اشهد أنّ محمدا رسول اللّه » : شهادت مىدهم كه هيچ خداى راستينى جز خدا نيست و محمد ، فرستاده و رسول اوست . ( 2 ) وقتى عمر از آنان نااميد شد و خواهرش را خونين ديد ، از كار خود نادم گشت و بازايستاد و گفت : آن صحيفه‌اى كه داريد به من دهيد تا آن را بخوانم . خواهرش [ چون به مسلمان شدنش اميدوار گشت . ] گفت : برادر ! تو پاك نيستى و اين صحيفه را فقط پاكان لمس و تلاوت مىكنند . برخيز و غسل كن [ غسل مسلمانى ] . عمر برخاست و غسل كرد . سپس آن نوشته را برگرفت و خواند : « بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ » * گفت : نامهاى پاك و شيرين . سپس به تلاوت سوره شروع نمود تا به پايان آيهء 14 رسيد كه مىفرمايد : « إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي . » « 1 » [ همانا من خداوندم و جز من خدايى نيست ؛ پس مرا پرستش كن و به ياد من نماز برپا دار . ] گفت : چه سخن زيبايى است ! - و آن را بزرگ شمرد - مرا پيش محمد راه نماييد . ( 3 ) وقتى خباب ، اين را شنيد ، از پناهگاه بيرون آمد و گفت : اى عمر مژده باد ! اميدوارم كه دعاى شب پنجشنبهء پيامبر خدا ، تو را شامل گردد كه فرمود : « بار الها ! اسلام را به وسيلهء [ مسلمان شدن ] عمر بن خطاب يا ابو جهل پسر هشام ، گرامى و و الا بدار . » در آن وقت ، پيامبر در خانه‌اى در صفا بود . عمر ، شمشير را به كمر بست و رفت تا به آنجا رسيد و در زد . مردى برخاست و از شكاف در نگاه كرد . ناگهان عمر را با شمشيرش ديد . به پيامبر خبر داد و همهء ياران دور هم جمع

--> ( 1 ) - طه / 14