صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

13

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

بازرگانان شهر مكه به نام خديجه ، كاروان تجارت خويش را به او سپرد كه در بازگشت ، همسفرانش ، صحيفهء پاكى ، درستى ، امانت و صداقت وى را - ضمن سود كلان تجارت - به خديجه تقديم كردند . از اين رو خديجه با علاقهء فراوان ، پيشنهاد ازدواج را با محمد در ميان گذاشت و اين وصلت با بركت سر گرفت . مدتى گذشت ؛ محمد - ص - از رفتار مردم مكه به ستوه آمد و هراسان گشت تا آنجا كه جز پناه بردن به غار حرا ، كارى از وى ساخته نبود . پس از دو سه سالى انس با غار حرا ، روزى از روزها - طبق معمول - كه در آن آرام جاى ، در انديشهء اين هستى پهناور و آفريدگار اين كارگاه شگرف آفرينش فرو رفته بود ، ناگهان فرشتهء وحى - با همان صورتى كه هست - خود را به او نشان داد و گفت : پيام پروردگارت را بخوان . پيامبر نيز با همان حال و اوضاع - كه برايش رخ داده بود - به خانه بازگشت و نزديكانش را بشارت داد ؛ اما چرخ گردون ، ورق زد و صفحهء ديگرى نمود و مردم قريش از ياد بردند كه محمد ، همان شخصى است كه تا ديروز او را درستكار و راست گفتار و امين مىخواندند . پس از سيزده سال و چند ماه تحمل رنج و شكنجه و تبعيد و محروميت ، وى را از وطن و زادگاه خويش راندند . او به يثرب پناه برد . انصار با جان و دل به پذيره‌اش آمدند و در اعماق درون برايش كاخ جاودانه ساختند : . . . زيبا سفرى كه كردى آغاز * شب برده به ثور گوهر ناز زاب دهن تو يار غارت * سازيده به زهر مار ناساز زان جا چو كبوتران آن غار * كردى به سوى مدينه پرواز زارىّ حرم به چرخ بر شد * از هجر تو اى نگار دمساز زد پيك حقت ندا كه : غلغل * در خيمهء ام معبد انداز زيبد كه قبا قبا نمايد * از شوق رخ تو جامهء ناز زد طبل به شادى و بشارت * يثرب كه شد از رخت سرافراز . . . « 1 » يهوديان ناپاك در مدينه و قريشيان مشرك در مكه و . . . حلقهء دشمنى را تنگ‌تر كردند و با انواع ترفندها در صدد آزارش برآمدند ؛ اما حضرت هم چون كوه ، محكم و استوار ايستادگى مىكرد و پىدرپى آيات و فرمان الهى را به مردم اعلام مىنمود و از جهانگير شدن دين اسلام

--> ( 1 ) - بند يازدهم از ترجيع بند 28 بندى علّامه ابو مسلم ، مولانا شيخ حبيب اللّه مدرس روحانى كاشترى - سلام اللّه عليه .