صفي الرحمان مباركفوري ( مترجم : محمد بهاء الدين حسينى )

104

الرحيق المختوم ( باده ناب ) ( فارسي )

گفت ؛ نه ، به خدا ، او كاهن نيست ؛ كاهن را ديده‌ايم . وى از گروه و دستهء آنان نيست . ( 1 ) گفتند ؛ پس بگوييم : ديوانه و جن زده است . گفت ؛ ديوانه نيست ، ديوانه را ديده‌ايم و مىشناسيم . محمد ، صفات ديوانگان را ندارد . و نشان ديوانگى در وجود او نمودار نيست . گفت ؛ بگوييم : شاعر است . گفت ؛ ما شعر را خوب مىشناسيم . شعر ، [ بحرهاى گوناگون ] رجز ، هزج ، قريض ، مقبوض ، مبسوط و . . . دارد . نه او شاعر است و نه سخنش به شعر مىماند . گفتند ؛ بگوييم : ساحر و جادوگر است . گفت ؛ ما سحر ساحران را ديده‌ايم . او از افسونگران و جادوگران دمنده در گره نيست . گفتند ؛ پس چه كار كنيم ؟ ! گفت ؛ سوگند به خدا ! سخنش شيرين ، اصلش خرّم و با طراوت و فرعش هم چون ميوه ، چيدنى است . پس شما هر چه بگوييد ؛ مردم آن را باطل و دروغ مىخوانند ؛ اما نزديكترين سخن آن است كه : بگوييد : ساحر است و سخنى سحرآميز آورده كه ميان آدمى و دين ، آدمى و پدر ، آدمى و برادر ، آدمى و همسر و آدمى و خويشاوندانش جدايى مىافكند . قريش ، اين نظر را پسنديدند و متفرق شدند . « 1 » ( 2 ) در برخى خبرها و روايات چنان است : وقتى وليد آن چه را كه بزرگان قريش پيشنهاد دادند رد كرد ؛ گفتند : رأى تو چيست كه بىايراد باشد ؟ گفت : مرا فرصت دهيد تا در اين باره بينديشم . وليد مدتى انديشيد و انديشيد تا به نظرى كه در بالا بيان نموديم ، رسيد . « 2 » خداوند اين هشت آيه را دربارهء چگونگى موضع‌گيرى و انديشهء وليد نازل فرمود : « إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ . فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ . ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ . ثُمَّ نَظَرَ . ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ . ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ . فَقالَ إِنْ هذا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ . إِنْ هذا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ . » « 3 » : [ آرى ، ( آن دشمن خدا ) انديشيد و سنجيد . مرگ بر او باد ، چگونه سنجيد و سگاليد . باز مرگ بر او باد ، چگونه

--> ( 1 ) - ابن هشام . ( 2 ) - فى ظلال ، جزء 29 . ( 3 ) - مدثر / 25 - 18 .