حسن بن حسين شيعى سبزوارى

58

راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )

را به شمشيرهاى خود مىترسانى و به اين لشكر كه گرد كرده‌اى تهديد مىكنى . به خداى كه شمشيرهاى ما از شمشيرهاى شما تيزتر است و ما به عدد اگر چه اندكيم اما از شما بيشتريم از آنكه حجّت خداى كه على بن ابى طالب است ، با ماست و اگر نه آن باشد كه اطاعت على بر من واجب است ، شمشير بكشيدمى و با شما كارزار كردمى [ تا عذر خود آشكار كردمى ] « 1 » . امير المؤمنين على - عليه السّلام - فرمود كه بنشين اى خالد كه مقام تو معروف شد و سعى تو [ 22 - پ ] مشكور گشت . وى بنشست و سلمان برخاست و گفت : اللّه اكبر ؛ به اين هر دو گوش خود شنيده‌ام از رسول خداى - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - و اگر نه چنين است هر دو گوش من كر باد كه فرمود : « بينا اخى و ابن عمّى جالس فى مسجدى مع نفر من اصحابه تكبسه جماعة من كلاب اهل النّار يريدون قتله و قتل من معه . » يعنى : برادر من و پسر عمّ من نشسته باشد در مسجد من با جمعى از ياران خود كه همى ناگاه جمعى از سگان اهل دوزخ درآيند و قصد كشتن وى و ياران وى كنند . و من هيچ شك ندارم در آنكه سگان دوزخ شماييد . عمر خطاب قصد سلمان كرد . امير المؤمنين على برجست و گريبان وى گرفت و بر زمين زد و گفت : « يا بن ضحّاك الحبشية فلو لا كتاب من اللّه سبق و عهد من رسول اللّه تقدّم لرأيت ايّنا اضعف ناصرا و اقلّ عددا . » آنگه روى به ياران كرد و گفت : بازگرديد كه رحمت خداى تعالى بر شما باد . آنگه عمر در مدينه مىگشت و آواز مىداد كه [ ابو بكر را بيعت كرده‌اند ، ] « 2 » بياييد و بيعت كنيد . مردمان مىآمدند و بيعت مىكردند . [ و هر جا كه جمعى در خانه‌ها پنهان مىبودند ، عمر با جماعتى مىرفت و ايشان را بيرون مىآورد تا بيعت مىكردند . ] « 3 » پس روزى چند برآمد . عمر خطاب با جماعتى به سراى امير المؤمنين على - عليه السّلام - آمد و بفرمود تا آتش و هيمه [ 23 - رو ] آوردند و گفت : بيرون آى [ و بيعت كن ] « 4 » و اگر نه اين سراى تو را با هر كه درين سراست بسوزم . وى را

--> ( 1 ) . م : ندارد . ( 2 ) . ق : ندارد . ( 3 ) . ق : ندارد . ( 4 ) . ق : ندارد .