حسن بن حسين شيعى سبزوارى
32
راحة الأرواح ( در شرح زندگانى ، فضائل و معجزات ائمه اطهار ( ع ) ) ( فارسي )
تو [ آيد و ] « 1 » بايستد . آن حضرت فرمود كه خداى تعالى بر همه چيزى قادر است ، اگر بكند شما ايمان آوريد و گواهى دهيد به حق ؟ گفتند : آرى . فرمود كه من به شما نمايم آنچه طلب مىكنيد و مىدانم كه در شما خيرى نيست . پس رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - روى بدان درخت كرد و گفت : اى درخت ؛ اگر به خداى ايمان دارى و به روز قيامت ، هم مىدانى كه من رسول خدايم ، با بيخ از زمين برآى و به نزديك من آى . امير المؤمنين - عليه السّلام - گفت : بدان خداى كه پيغمبر را به حق به خلقان فرستاد كه آن درخت از بيخ برآمد و به آوازى و حركتى چون حركت بالهاى مرغ « 2 » بيامد و به پيش رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بايستاد و شاخ بلندترين بر پيغمبر افكند و بعضى از آن شاخها بر دوش من آمد . آن قوم چون چنان ديدند ، گفتند : بفرماى تا يك نيمه پيش تو ماند و يك نيمه به جاى خود بازرود . [ 6 - رو ] رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - بفرمود تا يك نيمه به جاى خود بازرفت و يك نيمه پيش آن حضرت بازآمد . آن قوم از كفر و عتوّى « 3 » كه داشتند ، گفتند : بگو اين يك نيمه نيز با جاى خود بازرود و به آن نيمه پيوندد . آن حضرت بفرمود تا آن يك نيمه بازگشت و با آن نيمه پيوست . من گفتم : لا إله الّا اللّه ، نخستين « 4 » مؤمنىام به تو يا رسول اللّه ؛ و نخستين « 5 » مؤمنىام بدان كه اين درخت را در فرمان تو كرد ، تصديق نبوّت تو را . آن قوم گفتند : وى جادويى است و دروغ زن و به جز چنين كس وى را تصديق نكند و به دين خود مرا خواستند . معجزهء ديگر : امّ سلمه روايت مىكند كه رسول - صلّى اللّه عليه و آله و سلّم - در نيمروزى ، وقت قيلوله در حجرهء من « 6 » بود ، سه تن از مشركان بيامدند و دستورى « 7 » خواستند و پيش آن حضرت آمدند . يكى گفت : اى محمّد ؛ تو گفتى : من از ابراهيم فاضلترم . ابراهيم خليل بود و تو خليل نهاى . آن حضرت فرمود : من حبيبم و
--> ( 1 ) . م : ندارد . ( 2 ) . م : مرغان . ( 3 ) . م : غلوى . ( 4 ) . م : اوّلين . ( 5 ) . م : اوّلين . ( 6 ) . م : ندارد . ( 7 ) . اجازه .