أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى
15
دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )
( 1 ) گرفت و آنگاه آن صفحه را گرفت و در آن چنين خواند : طه . . . إِنَّنِي أَنَا اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا أَنَا فَاعْبُدْنِي وَ أَقِمِ الصَّلاةَ لِذِكْرِي « طه تا آنجا كه مىگويد ، من همان پروردگارى هستم كه پروردگارى جز من نيست ، پس مرا عبادت كن و نماز را به ياد من به پا دار » « آيهء 14 سورهء 20 » . در اين هنگام عمر گفت مرا بحضور محمد ( ص ) راهنمائى كنيد ، چون خباب اين گفتار عمر را شنيد از خانه بيرون آمد و گفت اى عمر مژده باد بر تو زيرا آرزومندم كه اسلام تو نتيجهء دعاى شب پنجشنبه پيامبر باشد كه به خداوند متعال عرضه داشت كه پروردگارا اسلام را با مسلمانى عمر بن الخطاب و يا عمرو بن هشام عزّت بخش ، پيامبر در اين هنگام در خانهاى كه پايين كوه صفا قرار داشت بود ، عمر به راه افتاد تا بدر آن خانه رسيد ، حمزه و طلحه و گروهى از اصحاب پيامبر ( ص ) بر در خانه بودند . حمزه كه متوجه ترس آنها از عمر شده بود ، گفت اين عمر است اگر خداوند ارادهء خير نسبت به او فرموده باشد كه مسلمان خواهد شد و از پيامبر پيروى خواهد كرد و اگر قصد ديگرى داشته باشد كشتن او براى ما كار آسانى است ، اتفاقا در اين هنگام پيامبر داخل خانه بود و وحى بر آن حضرت نازل مىشد ، پس از آن پيامبر از اندرون بيرون آمد و چون نزديك عمر رسيد گريبان و حمايل شمشيرش را گرفت و فرمود اى عمر تو نميخواهى به خود آيى تا اينكه خداوند همان بدبختى و عذابى را كه بر وليد بن مغيره نازل فرمود به تو هم نازل كند ؟ آنگاه فرمود پروردگارا اين عمر بن الخطاب است اسلام را به او عزت بخش ، و يا فرمود دين را به او عزت بخش ، عمر شهادتين بر زبان راند و مسلمانى گرفت ، و گفت اى رسول خدا خروج كن . اين روايت را محمد بن اسحق بن يسار هم در مغازى آورده و مىگويد كه عمر مىتوانست بخواند و از اوّل طه تا اين آيه خواند إِنَّ السَّاعَةَ آتِيَةٌ أَكادُ أُخْفِيها لِتُجْزى كُلُّ نَفْسٍ بِما تَسْعى « همانا قيامت آينده است ، مىخواهم آن را پوشيده دارم تا پاداش داده شود هر كس به آنچه مىكوشد » آيهء 15 و 16 سورهء 20 و همچنين از اوّل سورهء تكوير تا آيه عَلِمَتْ نَفْسٌ ما أَحْضَرَتْ « و هر كسى خواهد