أحمد بن الحسين البيهقي / مترجم محمود مهدوى دامغانى

76

دلائل النبوة ومعرفة أحوال صاحب الشريعة ( فارسي )

( 1 ) در اين هنگام كه پسر او حارث هم كار آمد شده بود ، عبد المطلّب فرشته‌اى را در خواب ديد كه به او ميگويد زمزم را حفر كن كه نهفته و اندوختهء شيخ اعظم است ، عبد المطلّب بيدار شد و چون معناى اين كلمات را درست نفهميده بود گفت پروردگارا موضوع را براى من روشن كن ، بار ديگر در خواب ديد كه به او ميگويند « تكتُم را حفر كن كه ميان چرك و خون و نقطه‌اى كه كلاغ در جستجوى لانهء مورچه بر ميآيد و مقابل بت‌هاى سرخ رنگ است [ ( 2 ) ] » . عبد المطلب بيدار شد و به راه افتاد و در مسجد الحرام منتظر نشست تا بلكه اين نشانه‌ها برايش معلوم شود ، اتفاقا در محلّه خروره گاوى را مىكشتند و گاو پس از اينكه زخمى شده بود از دست سلّاخ گريخت و با نيمه جانى كه داشت وارد مسجد الحرام شد و نزديك زمزم به زمين خورد و در همانجا سر حيوان را بريدند و گوشتهايش را بردند ، در اين هنگام كلاغى آمد و ميان خون و كثافت در جستجوى لانه مورچگان بر آمد . عبد المطلّب برخاست و همانجا را شروع به كندن كرد ، قريش پيش او آمدند و گفتند اين چه كارى است ما ترا آدم نادانى نميدانستيم چرا در مسجد ما چاه مىكنى ؟ عبد المطلّب گفت من اين چاه را مىكنم و با هر كسى هم كه ممانعت كند درگير خواهم شد و خود و تنها فرزندش حارث شروع به كندن چاه نمودند . گروهى از قريش با او به نزاع و جنگ پرداختند ولى گروه ديگرى با توجه به راستى و صداقت عبد المطلب و نسب او و كوششى كه از او در راه دين خود ديده بودند آنها را از اين كار منع كردند و عبد المطلب با زحمت زياد آن كار را انجام ميداد ، و همان وقت نذر كرد كه اگر داراى ده پسر شود يكى را قربان كند . عبد المطلب همچنان به حفر چاه ادامه داد تا اينكه به شمشيرهايى رسيد كه از سابق در چاه دفن كرده بودند ، قريش هنگامى كه متوجه شدند كه او

--> [ ( 2 - ) ] براى اطلاع بيشتر از اين اصطلاحات كه كنايه از حالات مختلف زمزم است مراجعه شود به صفحهء 151 جلد اول سيره چاپ مصطفى سقا 1355 هجرى قمرى مصر و روض الأنف سهيلى .