شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

79

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

را كه دربارهء زياد شهادت دهند در آن مجلس حاضر نمود و از افرادى كه براى گواهى دادن خواسته بود ، مردى به نام ابو مريم سلونى بود . معاويه به او گفت : اى ابا مريم ! در اين باره به چه چيزى گواهى مىدهى ؟ ابو مريم گفت : شهادت مىدهم كه ابو سفيان ( در جاهليت ) نزد من آمد و از من زانيه‌اى خواست . من به او گفتم كه اكنون نزد من جز « سميه » ( مادر زياد ) زن ديگرى نيست . ابو سفيان گفت : بياور سميه را با آن كه وى چركين و كثيف است . پس من سميه را نزد وى آوردم و ابو سفيان با او خلوت نمود . پس از زمانى سميه از نزد ابو سفيان بيرون آمد در حالى كه از زير جامه‌اش منى جارى بود » « 1 » معاويه به اتكاى اين شهادت ! « زياد » را به ابو سفيان ملحق ساخت و او را فرزند وى خواند . با آن كه پيغمبر اسلام صريحا فرموده بود كه براى زانى سنگ است نه فرزند ! به راستى غم‌انگيز است ! منظرهء اين مجلس را در نظر مجسم سازيد و ببينيد كار ننگ و فضاحت در اسلام بايد تا كجا بالا بگيرد كه شخصى مانند معاويه كه به اصطلاح در رأس حكومت اسلامى قرار گرفته و خود را امير المؤمنين ! و جانشين پيغمبر ! مىخواند ، انجمنى مهيّا مىسازد و در آن - در برابر چشم دهها نفر - زياد ايستاده و ابو مريم سلونى ( كه در جاهليت زنان معروفه را براى جوانان عرب در اختيار داشت ) به پا مىخيزد و داستان شرم‌آور ابو سفيان و سميه را به آن صورت رسوا بيان كند و با بيان اين گونه مطالب ، معاويه زياد را ( بر خلاف ضرورت اسلام ) به ابو سفيان ملحق مىسازد و وى را برادر خود مىخواند ! اينجاست كه بايد گفت « تفو بر تو اى چرخ گردون تفو ! اى هزاران لعن و نكبت بر آن اجتماع منحطى كه در رأس خود چنين هرزه‌هايى را بپذيرد و در برابرشان خضوع كند ! زياد بن أبيه از آن تاريخ به بعد زياد بن ابو سفيان خوانده مىشود ! ولى نقشهء اصلى معاويه تا اينجا پايان نيافت . معاويه ، زياد را به پدر خود ملحق ساخت ، چرا ؟ به همان منظورى كه حسين عليه السّلام ضمن نامهء خود به معاويه اشاره فرمود ( و ما در پيش آن را نقل كرديم ) : « ثم سلطته على اهل الاسلام يقتلهم و يقطع ايديهم و ارجلهم من خلاف و يصلبهم على جزوع النخل ؛ معاويه ، زياد را فرزند ابو سفيان خواند و سپس او را بر ملت مسلمان و جمعيت شيعه مسلط ساخت . او را بر مردم مسلط ساخت تا آزاد مردان امت را بكشد ، سرهاى آنان

--> ( 1 ) - كامل ، ج 3 ، ص 301 .