شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد
53
درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )
حضرت مجتبى عليه السّلام در برابر مردم خطبهاى ايراد فرمودند و در آنجا به ماهيت صلح خويش - حقيقتى كه ما آن را ادعا كرديم - با صراحت اشاره نمودند : « ان معاوية نازعنى حقا هو لى فتركته لصلاح الامة و حقن دمائها « 1 » ؛ معاويه در گرفتن حقى كه براى من بود ( حكومت ) با من به جنگ برخاست ، ولى من آن را رها كردم ، زيرا مصلحت امت چنين اقتضا مىكرد و براى آن كه خون مسلمانان ( بدون آن كه بتوان از آن بهرهاى برداشت ) ريخته نشود » . ابن اثير مورّخ مشهور مىنويسد : « پس از آن كه صلح حضرت حسن عليه السّلام با معاويه انجام شد ، آن حضرت با نزديكان و خويشان خود از كوفه كوچ نمود و به سوى مدينه رهسپار شدند . هنگامى كه آن بزرگوار در راه مدينه بودند ، جمعى از خوارج به رهبرى مردى به نام فروة بن نوفل شجعى در نزديكى كوفه عليه معاويه قيام كردند . معاويه براى آن كه با يك كرشمه دو كار انجام دهد ، يعنى هم قيام فروة بن نوفل و ياران او را در هم بكوبد و هم تسلط خويش را بر حضرت مجتبى و متابعت آن حضرت را از خود اثبات نمايد ، به آن بزرگوار نامهاى نوشت و ضمن آن ، قيام خوارج را به اطلاع آن حضرت رساند و از ايشان خواست كه قبل از رفتن به مدينه به سوى آن جمع برگردند و به فرمان معاويه با آنان جنگ كنند . امام هنگامى كه نامهء معاويه را قرائت فرمود در جواب چنين نگاشت : « لو آثرت ان اقاتل أحدا من اهل القبلة لبدأت بقتالك فانى تركتك لصلاح الامة و حقن دمائها « 2 » ؛ اگر نيكو مىشمردم ( و مصلحت مىدانستم ) كه با يكى از كسانى كه ( ظاهرا ) اهل قبلهاند پيكار كنم ، هرآينه به جنگ با تو ابتدا مىكردم ؛ ولى تو را رها كردم به خاطر مصلحت اجتماع و به منظور حفظ خون مسلمانان ، بدون آن كه بتوان از ريختن خون آنها نتيجه و بهرهاى گرفت . » در اين دو جملهء كوتاه كه از امام مجتبى عليه السّلام نقل كرديم ، دقت كنيد كه چگونه آن حضرت ماهيت صلح خود را با معاويه روشن مىسازد و به خوبى آشكار مىكند كه آن بزرگوار با صلح خود خلافت زادهء هند را به رسميت نشناخت ، بلكه او را رها كرد و پيمان داد كه تنها متعرّض وى نگردد .
--> ( 1 ) - همان . ( 2 ) - كامل ، ج 3 ، ص 275 .