شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد
238
درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )
نويسنده معتقد است كه يزيد بن معاويه در اين گونه سخنان خود و اظهار پشيمانيهايى كه مىنمود ، نه تنها هيچ گونه حسن نيّتى نداشت ، بلكه تنها مىخواست بدين وسيله نفوذ معنوى از دست رفتهء خود را بار ديگر بازگرداند . شواهدى در دست است كه نشان مىدهد او مىخواست فاجعهء دردناك كربلا و حادثهء خونين طف را از راه ديگر تحريف سازد . ابتدا حكومت شام در نظر داشت جنايتها و كشتارهاى ننگين خود را كه نسبت به خاندان پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلم انجام داده بود در پرده و استتار نگهدارد و داستان را از آن صورت دردناك اصلى به صورت ساده و عادى و غير مهم جلوه دهد ، اما با تبليغات ريشهدار و پىگيرىاى كه كاروان اسيران در فرصتهاى حسّاس و حياتى در كوفه و شام دربارهء حوادث كربلا انجام دادند و حقايق را بىپرده و آشكار به اطلاع امت رساندند ، ديگر هيچ گونه امكانى براى اجراى اين نقشه باقى نمانده بود . يزيد فكر كرد اكنون كه اجتماع اسلامى و به خصوص شام در جريان صحيح وقايع خونين طف قرار گرفتند ، پس چه بهتر كه وى ضمن نيرنگ تازهاى هم خود را تبرئه كند و هم بسيار زيركانه اين فاجعهء بزرگ را به نحو تازه و مؤثرى تحريف سازد ، و آن اين كه به مردم بگويد من به اين كار راضى نبودم ، اما چه بايد كرد « تقدير خدا اين چنين بود . » از اينجاست كه مىبينيم وى پس از آن كه پسر مرجانه را لعنت مىكند و گناه اين كار را به گردن او مىافكند ، در پايان سخن مىگويد : « . . . و لكن قضى اللّه امرا فلم يكن له مرد » « 1 » ؛ اگر كار در دست من بود هرآينه مرگ را از حسين عليه السّلام دفع مىكردم ، هر چند به قيمت هلاكت بعضى از فرزندانم بود . اما چه بايد كرد ! قضاى خداوند اين گونه بود و قضاى خداى را نمىتوان رد كرد ! در گفتار فرزند هند ، كشته شدن حسين بن على عليه السّلام و ياران آزادهء او را به حساب قضا و قدر خدا مىگذارد ! و اين نيست مگر آن كه مىخواهد از اين راه بر روى جنايتها و وحشيگريهاى خويش پرده كشيده ، آن را خواست خداوند و تقدير او معرفى نمايد . چهار - اين كه يزيد بن معاويه خود دستور قتل حسين عليه السّلام را صادر كرده بود و گناه اين جنايت ، بيش از همه بر گردن شخص اوست ؛ حقيقتى است كه حتى بر جيرهخواران و عمّال حكومت او هم مخفى نيست ؟ آنها كه نمىخواهند هيچ سخنى بر خلاف رضاى زاده معاويه
--> ( 1 ) - ناسخ التواريخ ، حالات سيد الشهداء ( ع ) ، ج 3 ، ص 131 .