شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

210

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

و الانصار لا ينتقمون من طاغيتك اللعين ابن اللعين على لسان محمد رسول رب العالمين « 1 » ؛ اى دشمن خدا ! گويندهء آن كلام منم . آيا فرزند آن پاكانى را كه خداوند پليدى را از آنها برداشت ، مىكشى و با اين حال گمان مىبرى هنوز مسلمانى ؟ ! كجا هستند فرزندان مهاجر و انصار كه به فرياد برسند و از ستمگرى مانند تو كه پيغمبر خودت و پدرت را لعن كرده ، انتقام بگيرند ! » فرزند زياد با شنيدن اين عتابهاى كوبنده كه مانند صاعقه‌اى بر وى فرود مىآمد به شدت عصبانى شد و دستور داد عبد اللّه را دستگير كنند ، اما قبيلهء « ازد » مداخله كردند و عبد اللّه را سالم به منزل رساندند . ولى عبيد اللّه جمعى از رجاله‌هاى خود را فرستاد تا فرزند عفيف را در داخل منزل بازداشت كنند . آنها پس از در هم شكستن مقاومت طايفهء « ازد » ، در خانه را شكستند و پس از مقدارى نبرد آن مرد روشندل و بصير را دستگير كردند و نزد ابن زياد آوردند . آن پليد كار زبون پس از گفتگويى كه با عبد اللّه انجام داد از او پرسيد : دربارهء عثمان چه مىگويى ؟ عبد الله گفت : او از جهان رخت بر بسته ، تو را با او چه كار است : « و لكن سلنى عن ابيك و عنك و عن يزيد و أبيه ؛ اكنون از من دربارهء خود و پدرت و يزيد و پدر او سؤال كن تا تاريخ و سابقهء شما و خاندانتان را شرح دهم » . ابن زياد گفت : من از تو چيزى نمىپرسم تا هنگامى كه شربت مرگ بنوشى ! عبد الله گفت : من از خداوند شهادت مىخواستم و آرزو مىكردم كه به دست بدترين خلق خدا كشته شوم ، ولى از هنگامى كه چشمهاى من در جمل و صفين نابينا شد ، از رسيدن به اين آرزو مأيوس گشتم . اما اكنون دانستم كه دعاى من به اجابت رسيد . آنگاه اشعارى بليغ در مدح خاندان پيغمبر سرود . سپس به امر آن ناپاك او را كشتند و بدن مقدسش را بر بالاى دار زدند ، و به اين ترتيب نام عبد الله بن عفيف هم در شمار ياران حسين عليه السّلام و حمايت كنندگان از آن حضرت و شهداى اسلام به افتخار ثبت گرديد .

--> ( 1 ) - ناسخ التواريخ ، حالات سيد الشهداء ( ع ) ، ج 3 ، ص 66 .