شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

209

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

بانوى بزرگ كربلا تا اينجا وظيفهء مهم و حياتى خويش را در پاسدارى از نهضت به خوبى انجام داد و با ايراد خطابه‌اى آتشين در اجتماع مردم و سخنان قاطعى كه در مجلس فرزند زياد ايراد فرمود ، به خوبى توانست مسير فاجعهء خونين طف را از دستبرد حكومت حفظ كند و افكار كوفيان را براى گرفتن انتقامى دردناك از به وجودآورندگان آن حادثه آماده سازد . استاندار كوفه پس از آن كه مجلس خود را به پايان رساند ، دستور داد تا آل اللّه را به زندان بردند و به قيد و بند كشيدند . آنگاه نامه‌اى به يزيد نوشت و ضمن شرح داستان شهادت و اسارت ، از او خواست تا دربارهء سرنوشت اسيران ، فرمانى صادر كند . نابينايى شير دل و شجاع فرزند زياد بن أبيه پس از آن كه خاندان وحى را در سياه‌چال زندان جاى داد ، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند و براى شنيدن خطبه‌اى آماده گردند . آنگاه خود بر بالاى منبر رفت و گفت : « حمد خداى را كه حق را آشكار ساخت و امير المؤمنين يزيد و ياران او را يارى نمود و دروغگو را به قتل رساند . » عبد الله بن عفيف كه از مردان بزرگ اسلام و از شيعيان پاك امير المؤمنين على عليه السّلام بود ، در آنجا حضور داشت . او چشم چپ و راست خويش را در جنگ جمل و صفين در راه حمايت شير مرد فضيلت از دست داده و نابينا بود . هنگامى كه ناسزا و سخنان زشت فرزند مرجانه را شنيد ، سخت برآشفت و از ميان جمعيت برخاست و فرياد زد : « يا بن مرجانه : ان الكذاب ابن الكذاب انت و ابوك و من استعملك و ابوه يا عدو اللّه أ تقتلون ابناء النبيّين و تتكلمون بهذا الكلام على منابر المؤمنين ؛ از زادهء مرجانه ! دروغگو تويى و پدرت و آن ناپاكى كه تو را بر اين مردم امارت داده و پدر او معاوية بن ابى سفيان . فرزندان پيغمبر را مىكشيد و اكنون بر بالاى منبر و جايگاه مؤمنين اين گونه سخن مىگويى ! » عبيد الله كه اين سخنان سخت بر وى ناگوار آمده بود ، گفت : كيست كه با من اين گونه تكلم مىكند ؟ ! فرزند عفيف بر او بانگ زد و گفت : « انا المتكلم يا عدو اللّه أ تقتل الذرية الطاهرة التى اذهب اللّه عنهم الرجس و تزعم انك على دين الاسلام ؟ ! وا غوثاه اين اولاد المهاجرين