شهيد سيد عبد الكريم هاشمى نژاد

208

درسى كه حسين ( ع ) به انسانها آموخت ( فارسي )

گرفتار مىديد ، به منظور تجديد خاطره‌هاى جانسوز طف ، شهادت حسين عليه السّلام را رسما به رخ زينب كشيد و با پوزخند و استهزا گفت : « كيف رأيت صنع اللّه باخيك ؛ كار خداى را با برادرت چگونه ديدى ؟ ! زينب ديد كه فرزند زياد با اين گفتار ، گويا مىخواهد حوادث كربلا را تحريف كند شهادت حسين عليه السّلام و پيروزى موقت و سطحى خويش را به حساب اراده و خواست خدا بگذارد و از اين راه بر جنايتهايش سرپوش نهد و امر را بر اجتماع مشتبه سازد و آن را « صنع الله » بخواند . آرى ، او مىخواست از اين راه پروندهء شهادت حسين عليه السّلام و ياران آزادهء او را براى هميشه ببندد و كار را يكباره خاتمه بخشد و طبيعى است كه در آن شرايط حسّاس ، ديگر سكوت براى زينب جايز نبود . او بايد حقايق را آشكار كند و اجازهء اين گونه تحريف و مغالطهء خطرناك را كه با موجوديّت انقلاب حسين عليه السّلام بازى مىكند ، به استاندار كوفه ندهد . آن پروش‌يافتهء دامان على عليه السّلام لب به سخن گشود و در پاسخ گفت : « ما رأيت الا جميلا . هؤلاء قوم كتب اللّه عليهم القتل فبرزوا الى مضاجعهم و سيجمع اللّه بينك و بينهم فتتحاجون و تتخاصمون عنده و ان لك يا بن زياد موقفا فاستعد له جوابا و انى لك به ثكلتك امك يا بن مرجانه « 1 » ؛ من از خداوند دربارهء برادرم نديدم مگر نيكويى و جمال . او و يارانش كسانى بودند كه خداوند براى آنها شهادت را مصلحت دانست و آنها با اختيار خود به سوى قتلگاه خويش آمدند . اما به زودى پروردگار بين تو و آنان در دادگاه عدل خود جمع مىكند و در آنجا تو را به محاكمه مىكشند . اى فرزند زياد ! براى تو در آن روز موقفى است كه بايد براى جواب دادن آماده باشى ، ولى چگونه مىتوانى به اين گناه عظيم پاسخ ندهى ؟ اى زادهء مرجانه ! مادر بر تو بگريد ! » اين نهيب كوبندهء زينب چنان در مجلس طنين انداخت كه دلها را پر از هول و هراس كرد و عبيد اللّه را در برابر بزرگان و اشراف كوفه سخت خوار و حقير نمود . دختر امير المؤمنين عليه السّلام در آن مجلس شوم اجازه نداد تا زادهء زياد آن قيام خدايى را كه پاك‌ترين مردان اسلام رهبرى آن را بر عهده داشتند ، تحريف سازد و آن را خواست خدا و صنع پروردگار بنامد ، و به اين ترتيب پرده بر روى جنايتها و وحشىگريهاى خويش بكشد .

--> ( 1 ) - ناسخ التواريخ ، حالات سيد الشهداء ( ع ) ، ج 3 ، ص 61 - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 337 .